کوسج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوسج . [ س َ / ک َ س َ ](معرب، ص ) فارسی است معرب . (منتهی الارب ). کوسه . فارسی است معرب . (آنندراج ). مأخوذ از فارسی کوسه . (ناظم الاطباء). اثط. و او کسی است که ریش او بر زنخ باشد نه بر رخسارها. ازهری گفت : کوسج در عربی ریشه ای ندارد. بعضی گفته اند معرب است و اصل آن کوسق یا کوسه است و گویند عربی است از: کسج الرجل ؛ ای لم ینبت له لحیة. (از اقرب الموارد). کوسه . (دهار). معرب کوسه . مرد تنک ریش . اَثَطّ. مقابل لحیانی . ج، کواسج . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کوسه .ج، کواسج . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به کوسه شود. - رکوب کوسج ؛برنشستن کوسه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به کوسه برنشین شود. ◄ آنکه دندانش کم باشد. (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). کوزه، و آن کسی باشد که دندان کم دارد. سیبویه گوید: اصل کوسج به معنی «ناقص الاسنان » کوزه ٔ فارسی باشد. (تاج العروس ) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ ستور آهسته رو یا اسب تاتاری سست رو. (از منتهی الارب ) (آنندراج ). ستور آهسته رو. (ناظم الاطباء). آهسته رو از اسبان تاتاری . ج، کواسج . (از اقرب الموارد). اسب یا ستور دیگر کندرو. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : بود اعور و کوسج و لنگ و پس من نشسته بر او چون کلاغو بر اعور. رودکی (در صفت اسبی بد از یادداشت ایضاً). ◄ (اِ) نوعی از ماهی که بینی وی همچو اره باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ماهیی که خرطومی چون اره دارد و آن را لُخم نیز گویند. (تاج العروس، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). معرب کوسه . لخم . بَنبَک . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بیرونی آرد: ابوالعباس عمانی گوید: لخم را به فارسی فیشواز گویند و آن غیرموذی است و موذی «خر است » که به کوسج معروف است و در صفت کوسج گویند که درنده ٔآبهاست و سر آن مانند سرشیر است . (از الجماهر بیرونی ص ١٤٣).
کوسج . [ ک َ س َ ] (اِخ ) ابویعقوب اسحاق بن منصور...، معروف به کوسج است که اکنون نیزکوچه ای در مرو منسوب به اوست . (از انساب سمعانی ).
کوسج . [ ک َ س َ ] (اِخ ) سهل بن شاپور، متوفی به سال ٢١٨ هَ . ق . طبیبی از مردم اهواز. وی را با یوحنابن ماسویه و جورجیس بن بختیشوع اخبار و مزاحها بوده است . او راست : الاقرباذین . (از اعلام زرکلی ).