کوردل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوردل . [ دِ ] (ص مرکب ) کندفهم و کج طبع و بی ذهن و بی ادراک را گویند. (برهان ). کورباطن . (آنندراج ) (فرهنگ فارسی معین ). آنکه حقایق را نبیند و درک نکند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : اگر این کوردلان را تو به مردم شمری من نخواهم که مرا خلق ز مردم شمرند. ناصرخسرو. کآن کوردل نیارد پذیرفتن پند سوار دلدل شهبا را. ناصرخسرو. جرم از اجرام نبینند بجز کوردلان طمع از چرخ ندارند مگر عشوه خران . سنائی . بر کوردلان سوزن عیسی نسپارم بر پرده دران رشته ٔ مریم نفروشم . خاقانی . بس کوردل است این فلک بی سر و بن زآن کم نگرد به صورت آرای سخن . خاقانی . وای بسا کوردل که از تعلیم گشت قاضی القضات هفت اقلیم . نظامی . حکایت بازجست از زیردستان که مستم کوردل باشند مستان . نظامی (خسرو و شیرین ). مادام که چرخ گوژپشت و فلک کوردل و گردون دون ... (جهانگشای جوینی ). دیده کن ِ کوردلان خیال سرمه کش دیده وران کمال . امیرخسرو (از آنندراج ). رجوع به کورباطن شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی