کور کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کور کردن . [ کو ک َ دَ ] (مص مرکب ) نابینا ساختن . اعماء.(فرهنگ فارسی معین ). تعمیه . اغشاء. (ترجمان القرآن ). تعمیه . اعماء. (تاج المصادر بیهقی ). تباه کردن بینایی کسی را. چشم کسی را از دیدن محروم کردن به عملی از اعمال . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : ستمکاره دیوی است، با خشم و زور کز این گونه چشم ترا کردکور. فردوسی . مرا روزگاری چنین کور کرد دلی پر ز امید و سر پر ز گرد. فردوسی . آز را دیده ٔ بینادل من بود مدام کور کردی به عطاهای گران دیده ٔ آز. فرخی . کر شود باطل از آواز حق کور کند چشم خطا را صواب . ناصرخسرو. ◄ مخفی کردن . پوشاندن . بهم آوردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : به چاره سر چاهها کرد کور که مردم ندیدی نه چشم ستور. فردوسی . - کور کردن اثری را و پی و ایزی را ؛ آن را نابود کردن . محو کردن آن . توبیر. مظالفه . (یادداشت به خطمرحوم دهخدا) : راه خود را به شغرک و ناموس نیک پی کورکرده از سالوس . سنائی . - کور کردن اشتهای کسی را ؛ سد کردن آن با طعامی اندک یا ناگوار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کورکردن دایره «ها» (ه ) و امثال آن را ؛ با مرکب سیاه کردن سپیدی آن . پر کردن دایره ٔ آن با مرکب . پرکردن دایره ٔ آن به سیاهی که خوانده نشود. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کور کردن ذهن کسی ؛ منحرف کردن و گمراه ساختن او را از دریافتن و پی بردن به حقیقت امری . - کور کردن راهی ؛ محو کردن و آثار آن را ستردن . پایمال کردن اثر آن را. محو کردن که بار دیگر شناخته نشود. هموار کردن آن چنانکه از غیر راه بازنشناسند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کور کردن قنات یا چاهی ؛ انباشتن آن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ تیره و تار کردن : تو دادی مرا فر و دیهیم و زور تو کردی دل و جان بدخواه کور. فردوسی . ◄ خاموش کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ با بخیه های خرد بر روی یکدیگر دوخت را به پایان رسانیده نخ را بریدن . ◄ گره زدن بافته ای یادوخته ای در آخر کار تا نشکافد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).