کهین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کهین . [ ک ِ ] (ص تفضیلی ) کوچکتر. اصغر. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کوچکتر. (فرهنگ فارسی معین ) : نگین بدخشی بر انگشتری ز کمتر به کمتر خرد مشتری وز انگشت شاهان سفالین نگین بدخشانی آید به چشم کهین . ابوشکور (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آرزوی خویش بیابد در او هر کسی از خلق کهین و مهین . ناصرخسرو. کهین عالم این را نهد فیلسوف که زندان جان است و دام بلاست . ناصرخسرو. - حد کهین (اصطلاح منطق ) ؛ حد اصغر. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به «حد» شود. - مقدمه ٔ کهین (اصطلاح منطق ) ؛ صغری . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به «صغری » شود. - هفت اورنگ کهین . رجوع به همین ترکیب ذیل مدخل هفت اورنگ شود. ◄ خردتر به سال . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). خردسال تر. کم سال تر : و ماند ابونصر که پسر کهین بود و او جد اول است . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١١٨). و نذر کرد که اگر خدای تعالی ده پسر دهد، کهین را قربانی کند. (قصص الانبیاء ص ٢١٤). طغرل بک را فرزند نبود... سلیمان برادر کهین او رابه نیابت او بر تخت نشاندند. (سلجوقنامه ٔ ظهیری ). ◄ (ص عالی ) به معنی کوچکترین باشد، چه «کِه ْ» به معنی کوچک است . (برهان ) (آنندراج ). کوچکترین و خردترین . (ناظم الاطباء) (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : گردون به امر و نهی کهین بنده ٔ تو شد گیتی به حل و عقد کمین چاکر تو باد. مسعودسعد. کمین بنده ٔ اوست در روم قیصر کهین چاکر اوست فغفور در چین . سوزنی . ◄ (اِ) انگشت کوچک . کهینه . (ناظم الاطباء). انگشت کوچک . (فرهنگ فارسی معین ). - انگشت کهین ؛ کوچکترین انگشت دست یا پا. انگشت کوچک . (فرهنگ فارسی معین ) : مر خاتم را چه نقص اگر هست انگشت کهین محل خاتم . خاقانی . غم تو دست مهین است و کنون پیش غمت همچو انگشت کهین بسته کمرباد پدر. خاقانی .
کهین . [ ک ِ ] (اِ) سیب صحرایی را گویند که به عربی زعرور و ذوثلثةحبات خوانند به سبب آنکه دانه ٔ آن سه پهلو می باشد. (برهان ) (آنندراج ). سیب صحرایی که آن را نقل خواجو و میوه ٔ خرس و «کیل » و «کیلک » نیز خوانند وبه تازی تفاح بری و ذوثلاث حبات و به یونانی زعرور نامند. (فرهنگ رشیدی ). زعرور و «کیل » کوهی . (ناظم الاطباء). رجوع به کهیر شود.