کهینه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کهینه . [ ک ِ ن َ / ن ِ ] (ص تفضیلی ) کهتر. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٤٥٤). کهتر باشد از هرچه خواهی گیر. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). کهتر. (صحاح الفرس ). کوچکتر. (فرهنگ فارسی معین ). کهین . (ناظم الاطباء). ◄ (ص عالی ) به معنی کهین است که کوچکترین باشد. (برهان ) (آنندراج ). کوچکترین . (فرهنگ فارسی معین ). مقابل مهینه . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کهین (ناظم الاطباء) : ز تیغ کوه درختان فروفکنده به موج از او کهینه درختی مه از مهینه چنار. فرخی . کهینه عرصه ای از جاه او فزون ز فلک کمینه جزوی از قدر او مه از کیوان . عنصری (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). وآنکه کهینه معین دولت باقیش صاعقه انگیز تیغ فتنه نشان است . مسعودسعد. کمینه چاکر او صد چو حاتم طایی کهینه بنده ٔ او صد چو رستم دستان . شمس طبسی . رجوع به کهین شود. ◄ (اِ) انگشت کوچک . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به کهین شود. - انگشت کهینه ؛ کوچکترین انگشت : بر یاد محقق مهینه انگشت کهینه بسته دارد. خاقانی .
کهینه .[ ک ُ ن َ / ن ِ ] (ص ) کهنه . دیرین . قدیم : چه آویزی در این چون می ندانی که دینه ست این مدینه یا کهینه . ناصرخسرو.