کهن جامه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کهن جامه . [ ک ُ هََ / هَُ م َ / م ِ ] (ص مرکب ) آنکه جامه ٔ کهنه در بر دارد.آنکه جامه اش کهنه است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آنکه لباسی مندرس برتن دارد. ژنده پوش : کهن جامه اندر صف آخرین به غرش درآمد چو شیر عرین . سعدی (بوستان ). فقیهی کهن جامه ای تنگدست در ایوان قاضی به صف برنشست . سعدی (بوستان ). ◄ کهن جامه ؛ (اِ مرکب ) جامه ٔ کهنه . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). جامه ٔ ژنده ومندرس : که چون عاریت برکنند از سرش بماند کهن جامه اندر برش . سعدی (بوستان ). کهن جامه ٔ خویش پیراستن به از جامه ٔ عاریت خواستن . سعدی (گلستان ).