کهرباگون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کهرباگون . [ ک َ رُ ] (ص مرکب ) کهربارنگ . هر چیز زردرنگ . (ناظم الاطباء) : مکن زیر این لاجوردی بساط بدین قلعه ٔ کهرباگون نشاط. نظامی . بیا ساقی آن آب آتش خیال درافکن بدان کهرباگون سفال . نظامی . ورجوع به کهربارنگ شود.