کنون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کنون . [ ک َ ] (اِ) کندو باشد و آن ظرفی است بزرگ از گل ساخته که غله در آن کنند. (برهان ) (آنندراج ). کندو. (فرهنگ رشیدی ). تبدیل کنور به معنی کندوست . (انجمن آرا) (آنندراج ). کندو و خنور گلی که در آن غله ریزند. (ناظم الاطباء) : نیست ما را مشت گندم در کنون باز دیناری به کیسه اندرون . علی فرقدی (از فرهنگ رشیدی ).
کنون . [ ک ُ ] (ق ) به معنی اکنون آمده یعنی این زمان و حالا و الحال و الان و از «کنون » گاهی کاف را حذف نموده «نون » گویند... و گاهی «نون » را حذف کنند و الف بر «کنون » بیفزایند و «اکون » گویند و در خوارزم بسیار شنیده ام . (انجمن آرا) (از آنندراج ). اکنون و حالا و الحال و این زمان . (ناظم الاطباء). اکنون = نون . (فرهنگ فارسی معین ) : ای مج کنون تو شعر من از بر کن و بخوان از من دل و سگالش و از تو تن و زبان . رودکی . کنون کنده و سوخته خانه هاشان همه بازبرده به تابوت و زنبر. رودکی . کنون همانم و خانه همان و شهر همان مرا نگویی کو چه شده است شادی و سوک . رودکی . چنانکه خامه ز شنگرف برکشد نقاش کنون شود مژه ٔ من ز خون دیده خضاب . خسروانی . و کنون باز ترا برگ همی خشک شود بیم آن است مرا بشک بخواهد ز دنا. بلعباس عباسی . می تند گرد سرای و در تو غنده کنون باز فرداش ببین بر تن تو تارتنان . کسایی . کنون گران شدم و سرد و نانورد شدم از آن سبب که به خیری همی بپوشم ورد. کسایی . بیلفغده باید کنون چاره نیست بیلفنجم و چاره ٔ من یکی است . بوشکور (از گنج بازیافته ص ٢٣). جهان شده فرتوت چو پاغنده سر و گیس کنون گشت سیه موی و عروسی شد جماش . بوشعیب (از لغت فرس چ اقبال ص ٤٦٧). سرآمد کنون قصه ٔ یزدگرد به ماه سفندارمذ روز ارد. فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج ٥ ص ٢٦٠٠) کنون گر به رزمند یاران من به بزم اندرون غمگساران من یکی نامجوی و دگر شادروز مرا بخت برگنبد افشاند گوز. فردوسی . ایا بلایه اگر کارکرد پنهان بود کنون توانی باری خشوک پنهان کرد. منجیک . یکی تلنگ بخواهم زدن به شعر کنون که طرفه باشد از شاعران خاص تلنگ . روزبه . آن ذوفنی که تا به کنون هیچ ذوفنون هرگز به او به کار نبرده ست هیچ فن . فرخی . در باغ کنون حریرپوشان بینی بر کوه صف گهرفروشان بینی . منوچهری . تاکنون کارها سخت ناپسندیده رفته است وهر کسی به کار خود مشغول بوده . (تاریخ بیهقی ). یار تو زیر خاک مور و مگس چشم بگشا ببین کنون پیداست . رودکی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٨٥). سزا آن بدی کز نخستین کنون مرا کردی اندر هنر آزمون . اسدی . زان جمال و بها که بود ترا نیست با تو کنون قلیل و کثیر. ناصرخسرو. نه افضلم تو خوانده ای به بزم خود نشانده ای کنون ز پیش رانده ای تو دانی و خدای تو. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٦٥٧). خراب است آن جهان کاول تو دیدی اساس نو کنون نتوان نهادن . خاقانی . چو آمد کنون ناتوانی پدید به دیگر کده رخت باید کشید. نظامی . کنون عمریست کین مرغ سخن سنج به شکر نعمت ما می برد رنج . نظامی . کنونم آب حیاتی به حلق تشنه فروکن نه آنگهی که بمیرم به آب دیده بشویی . سعدی . رجوع به اکنون شود.