کندیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کندیدن . [ ک َ دَ ] (مص ) کندن . (آنندراج ). کندن و کندن فرمودن . (ناظم الاطباء). کندن فرمودن . به کندن واداشتن . (فرهنگ فارسی معین ): عبط، اعتباط؛ کندیدن جای ناکنده را. (منتهی الارب ). ◄ بیرون آوردن . خارج کردن . درآوردن . (ازفهرست ولف ). کندن . (فرهنگ فارسی معین ) : چو بهرام برخاست از خوابگاه برآمد بر او یکی نیکخواه که کبروی را چشم روشن کلاغ ز مستی بکندیددر پیش زاغ . فردوسی . این ساعت گردنتان زدمی و بیختان کندیدمی . (ترجمه ٔ اعثم کوفی ص ٦٨). میخها را می کندیدند... و کندید میخها را. (کشاف اصطلاحات الفنون از فرهنگ فارسی معین ).