کندلان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کندلان . [ ک ُ دِ / دُ ] (اِخ ) دهی از دهستان براآن است که در بخش حومه ٔ شهرستان اصفهان واقع است و ١٢١ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١٠). از قرای اصفهانست . (از معجم البلدان ) (از لباب الانساب ).
کندلان . [ ک ُ دُ / دَ ] (اِ) نوعی از خیمه را گویند و بعضی این لغت را ترکی می دانند. (برهان ). خیمه ای بزرگ که در پیش درگاه ملوک بر پای دارند و این لغت را برخی ترکی می دانند. (آنندراج ) (انجمن آرا). خیمه ای کلان و بزرگ که در پیش دروازه ٔ پادشاه استاده کنند و این لفظ ترکی است . (غیاث ). خیمه ای بزرگ که پیش ملوک ایستاده کنند و بعضی گویند ترکی است . (فرهنگ رشیدی ). نوعی از خیمه و چادر. (ناظم الاطباء) : باد فراش آسمانش تا زند بارگاه و کندلان کوس و علم . شرف الدین شفروه . عصمت نهفته رخ به سراپرده ات مقیم دولت گشاد رخت بقا زیر کندلان . حافظ (دیوان چ قزوینی ص قیح ). این یکی کندلان زد آن خیمه فکر هرکس به قدر همت اوست . نظام قاری (دیوان ص ٥١). منشور خرگه و تتق و چتر و سایبان بر کندلان چرخ مدور نوشته اند. نظام قاری (دیوان ص ٢٤). ناگاه ز کندلان به در جست عمود بر پای از آن میانه برخاست که من . نظام قاری (دیوان ص ١٢٤).