کند شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کند شدن . [ ک ُ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) کند گردیدن . برنده نبودن . به مجاز، از کار افتادن : یکی مرد بد تیز و دانا و تند شده با زبانش دم تیغ کند. فردوسی . گر چه بسیار بماند به نیام اندر تیغ نشود کند و نگردد هنر تیغ نهان . فرخی . تیغ نظامی که سرانداز شد کند نشد گر چه کهن ساز شد. نظامی . ◄ گرفته شدن صدا و آواز بر اثر بیماری و جز آن : و اگر آواز سخت کند شده باشد... و بیم خناق بود به فصد حاجت آید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ بر جای ماندن . از کار افتادن . سست شدن : چو برخواند آن نامه را پهلوان بپژمرد و شد کند و تیره روان . فردوسی . تیره شود صورت پرنور او کند شود کار روان و رواش . ناصرخسرو. و علامت خاصه ٔ لقوه ٔاسترخایی، آن است که حاستها کند شود و پوست روی عضله ها نرم باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). طورگ دلاور نشد هیچ کند عقاب نبردی برانگیخت تند. اسدی (گرشاسب نامه ص ٤٨). - کند شدن بازار ؛ کنایه از کاسد شدن بازار. (آنندراج ) (مجموعه ٔ مترادفات ص ٦٣). بی رونق شدن کار کسی : برآشفت بهمن ز گفتار اوی چنان کند شد تیز بازار اوی . فردوسی . کند شد بازار تیغ وگر کسی گوید کسی تیز خواهد کردزین پس تیغ را باشد فسان . خواجه سلمان (از آنندراج ). - کند شدن بینایی ؛ کم شدن نور چشم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): اطلخمام ؛ کند شدن بینائی . (منتهی الارب ). - کند شدن حرکت ماشین و جز آن ؛ کاسته شدن سرعت آن . - کند شدن دندان ؛از تیزی آن با ترشی و غیره کاسته شدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : دندان همه کند شد و چنگ همه سست گشتند چو کفتار کنون از پی مردار. فرخی . به چنگال و دندان جهان را گرفتی ولیکن شدت کند چنگال و دندان . ناصرخسرو. اگر ز کین تو دندان خصم کند شود عجب نباشداز آن عزم تند و خنجر تیز. ظهیرالدین فاریابی . او را دندان طمع از کرمان کند شد. (المضاف الی بدایع الازمان ص ٤٠). - ◄ به مجاز، در جواب ماندن . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).خاموش شدن : همه کس را دندان به ترشی کند شود مگر قاضی را که به شیرینی . (گلستان ). - کند شدن زبان ؛ از جواب بازماندن : ضعیف دل را در محاورت زبان کند شود. (کلیله و دمنه ). آه کامروز تبم تیز و زبان کند شده ست تب ببندید و زبانم بگشائید همه . خاقانی .