کنج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کنج . [ ک ِ ] (ص ) فیل بزرگ جثه و قوی هیکل مهیب و جنگی باشد. (برهان ) (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ) (ناظم الاطباء). فیل بزرگ جثه و قوی هیکل و مهیب و دلاور و جنگی . (جهانگیری ) : سپاهی که از کوه تا کوه مرد سپر در سپر بافته سرخ و زرد ابا کوس و با نای و زوبین و سنج ابا تازی اسبان و فیلان کنج . فردوسی (از فرهنگ جهانگیری ).
کنج . [ ک ُ ] (اِ) چون گوشه باشد در جایی، بیغوله و بیغله نیز گویندش . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٥٩). گوشه و بیغوله و عربان زاویه خوانند. گوشه ٔ خانه و جز آن . (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). گوشه که وی را بیغوله و بیغاله نیز گویند. (اوبهی ). زاویه . گوشه . سوک . بیغوله . بیغله . پیغله . پیغوله . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). گوشه و بیغوله ٔ خانه و زاویه . (ناظم الاطباء). کردی «کونج » (گوشه ). (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : شو بدان کنج اندرون خمّی بجوی زیر او سمجی است بیرون شو بدوی . رودکی . بیزارم از پیاله وز ارغوان و لاله ما و خروش و ناله کنجی گرفته تنها. کسایی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ز گیتی یکی کنج ما را بس است که تخت مهی را جز از ما کس است . فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج ٣ ص ١٣١٢). همه دشت پر باده و نای بود بهر کنج صد مجلس آرای بود. فردوسی . اگر تندبادی بر آید ز کنج به خاک افکند نارسیده ترنج . فردوسی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٥٩). کمینگاه کرد اندرون کنج کوه بیامد سوی رزم خود با گروه . فردوسی . طاوس بهاری را دنبال بکندند پرش ببریدند و به کنجی بفکندند. منوچهری . نیست در این کنج ز بن نیز گنج نامدم اینجای زبهر منال ... نیز در این کنج مرا کس نبود خویش و نه همسایه و نه عم و خال . ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص ٢٥٢). کار دنیا گر بر موجب عقلستی مرمرا خیره در این کنج چه کارستی . ناصرخسرو. نشود کس به کنج خانه فقیه کم بود مرغ خانگی را دیه . سنایی . گنجی که بهر کنج نهان بود ز قارون از خاک برآورد مر آن گنج نهان را. سنائی . به یکی کنج در خزیدستم وز همه دوستان شده یکسو. سوزنی . تو آن مشنو که مرغ شوم خواهد جای ویران را گرت کنج دل آباد است سوی کنج ویران شو. خاقانی . من به کنجی و حق به هفت اقلیم مدد سحر ناب من رانده ست . خاقانی . کنج امان نیست در این خاکدان مغز وفا نیست در این استخوان . نظامی . خفته بود او در یکی کنج خراب چون بدیدندش بگفتندش شتاب . مولوی . آنانکه به کنج عافیت بنشستند دندان سگ و دهان مردم بستند. سعدی . نان از برای کنج عبادت گرفته اند صاحبدلان نه کنج عبادت برای نان . سعدی . کنج بهتر عاقلان را چون سفیهان سر شوند دار چون منبر شود دولت شود بی منبری . سیف اسفرنگ . دیده ٔ بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش زین دلیریها که من در کنج خلوت می کنم . حافظ. - کنج چشم ؛ گوشه ٔ درونی چشم . (ناظم الاطباء). ◄ نقبی را نیز گویند که در زمین خانه کنده باشند. (برهان ). نقبی که مانند خانه در زیر زمین کنند. (ناظم الاطباء). نقب . خندق . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : بزدم بر سر دیوار تو هر خاری کنجکی گرد تو همچو دهن غاری . منوچهری (از یادداشت ایضاً). ◄ چین و شکنجی که در بدن و جامه و گلیم و پلاس و امثال آن افتد. (برهان ). شکنج که در گلیم و جامه و امثال آن افتد. (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ). چین و شکنج را نامند که در بدن و جامه و گلیم و امثال آن افتد و آن را کنجک خوانند. (جهانگیری ) (ناظم الاطباء). چین و شکنی که بر جامه یا پیکر چیزی پیدا شود. (گنجینه ٔ گنجوی ص ٣٢٨) : چون زرد خیار کنج گردد هم کالبد ترنج گردد. (گنجینه ٔ گنجوی ). چه دلکش است بدامن سجیف و کنج درست چه طرفه است بدان چاک جامه شیرازه . نظام قاری (دیوان ص ١٠٦). ◄ (ص ) کسی را گویند که دوتا شده باشد و چیزی همچو کوهان از پشتش برآمده باشد و او را به عربی احدب خوانند. (برهان ). شخص گوژپشت که پشتش برآمده باشد وبتازی احدب گویند. (آنندراج ) (رشیدی ). گوژپشت . (اوبهی ). گوژپشت . (مجمل اللغة). مردم کوژپشت و احدب . (ناظم الاطباء) : به کنج خانه دارم یکی کنج نشسته تند و افکنده فرو لنج . سراج الدین راجی (از حاشیه ٔ برهان چ معین ).
کنج . [ ک َ ] (اِ) ملازه باشد و گوشت پاره ای است که از انتهای کام آویخته است . (برهان ) (از فرهنگ رشیدی ). ملازه باشد و آن زبان کوچک مشهور است یعنی گوشت پاره در منتهای کام آویخته . (آنندراج ) (از انجمن آرا). ملازه . (جهانگیری ) (ناظم الاطباء) : همی تا دایه کنج و کام کردش پدر فرزانه هرمز نام کردش . نزاری قهستانی (از فرهنگ رشیدی ). ◄ انگشت کوچک پا. (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس ). ◄ کشک را گویند و آن را به ترکی قروت خوانند. (فرهنگ جهانگیری ). به معنی کشک هم آمده است که دوغ خشک شده باشد و ترکان قروت خوانند. (برهان ). دوغ خشک شده و کشک . (ناظم الاطباء). به معنی کشک «کَتَخ » است . (فرهنگ رشیدی ). در فرهنگ جهانگیری و برهان قاطع به معنی کشک نیز آورده که قروت گویند آن نیز سهو و خطاست و تصحیف خوانی کرده اند و آن کَتَخ است و در کتخ و کتخشیر گذشته که کشک و ماستینه است که از شیر و روغن پزند. رشیدی ملتفت شده . (انجمن آرا) (آنندراج ). و رجوع به کتخ شود. ◄ (ص ) مردم احمق و خودستای و صاحب عجب و متکبر و به این معنی با جیم فارسی هم هست . (برهان ) (ناظم الاطباء). احمق معجب و متکبر و خودستا . (جهانگیری ) : همه با هیزان هیز و همه با کنجان کنج همه با دزدان دزد و همه با شنگان شنگ . خسروانی (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ برون کشیده . (برهان ) (ناظم الاطباء).