کنجکاو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کنجکاو. [ ک ُ ] (نف مرکب ) کنجکاونده . جساس . تفحص کننده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آنکه کنجکاوی کند. متفحص . غوررس . (فرهنگ فارسی معین ) : ای بسا گنج آکنان کنجکاو کان خیال اندیش را شد ریش گاو. مولوی . روستائی شد در آخر سوی گاو گاو را می جست شب آن کنجکاو. مولوی . رجوع به ماده ٔ بعد شود.