کمین
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع. ] (اِ.) شخص یا اشخاصی که برای حملة ناگهانی به دشمن در جایی پنهان شوند و منتظر فرصت مناسب باشند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ) (ص.) کمترین.
(~.) [ ع. ] (اِ.) شخص یا اشخاصی که برای حمله ناگهانی به دشمن در جایی پنهان شوند و منتظر فرصت مناسب باشند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کمین . [ ک ُ ] (ص نسبی ) مرد شکم بزرگ و شکم خواره را گویند زیرا که کم به معنی شکم است . ◄ (اِ) بسحاق اطعمه به معنی شکنبه ٔ گوسفند که گیپاپزان پزند و خورند وخرند، گفته و قطعه ٔ سعدی را که در باب گل حمام گفته تضمین نموده . (آنندراج ) (انجمن آرا). شکنبه ٔ گوسفندکه گیپاپزان پزند. (فرهنگ فارسی معین ) : صباحی در دکانی شیردانی رسید از دست گیپایی به دستم بدو گفتم که بریان یا کبابی که از بوی دلاویز تو مستم بگفتا پاره ای اشکنبه بودم ولیکن با برنج و نان نشستم کمال همنشین بر من اثر کرد ولیکن آن کمینم من که هستم . بسحاق اطعمه (از آنندراج و انجمن آرا).
کمین . [ ک َ ] (اِخ ) نام محالی است در فارس به سه منزلی شیراز. (انجمن آرا) (آنندراج ). نام یکی ازدهستانهای هشتگانه ٔ بخش زرقان شهرستان شیراز است و از سیزده آبادی تشکیل یافته و در حدود ٥٢٠٠ تن سکنه دارد و قراء مهم آن سعادت آباد و علی آباد و بوکان است و راه شوسه ٔ شیراز به اصفهان از این دهستان می گذرد.(از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧). شهرکی است به ناحیت پارس اندر میان کوه سردسیر، جایی با هوای درست و نعمت بسیار. (از حدود العالم چ دانشگاه ص ١٣٥). کمین و فاروق دو شهر است و توابع بسیار دارد و هوای معتدل وآب روان و غله و میوه ٔ بسیار... (نزهة القلوب چ گای لیسترانج ج ٣ ص ١٢٤). بلوک کمین از سردسیرات فارس و میانه ٔ شمال و مشرق شیراز است . درازای آن از ابتدای صحرای سرپنیران تا قوام آباد ده فرسخ و پهنای آن از اکبرآباد تا دولت آباد دو فرسخ و نیم . محدود است از جانب مشرق به بلوک قونقری و از طرف شمال به بلوک مشهد مرغاب و از سمت مغرب به بولک نایین و نواحی مرودشت و از جانب جنوب به نواحی ارسنجان و مرودشت . (فارسنامه ٔناصری ). و رجوع به نزهةالقلوب ج ٣ ص ١٣٦ و ١٨٨ شود.
کمین . [ ک َ ] (ص عالی ) به معنی کم و کمترین و کمینه آمده است .(آنندراج ). به معنی کم و کمترین . (انجمن آرا). کمترین . (فرهنگ فارسی معین ). کوچکترین . اقل : زبرین چرخ فلک زیر کمین همت تست نه عجب گر تو به قدر از همه عالم زبری . فرخی . گردون به امر و نهی کهین بنده ٔ تو شد گیتی به حل و عقد کمین چاکر تو باد. مسعودسعد. صدیک از آنکه تو به کمین شاعری دهی از بلعمی به عمری نگرفت رودکی . سوزنی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بیش از عدد آنکه بود ذره ٔ خورشید بخشد به کمین بنده ٔ خود در و لاَّلی . سوزنی . کمین بنده ٔ اوست در روم قیصر کهین چاکر اوست فغفور در چین . سوزنی . کمین مولای تو صاحب کلاهان به خاک پای تو سوگند شاهان . نظامی بگذار که بنده ٔ کمینم تا در صف بندگان نشینم . سعدی (گلستان ). به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم شدم به رغبت خویشش کمین غلام ونشد. حافظ ◄ به معنی فرومایه هم آمده . (آنندراج ). فرومایه و دون و پست . (ناظم الاطباء). دون . پست . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ ناقص و ناتمام . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ معیوب . ◄ (اِ) انگشت کوچک . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
بزنگاه، کمینگاه، مرصاد، مکمن، نخیز، نخیزگاه ترصد، مخفیشدن کمترین، کوچکترین ناتمام، ناقص پست، حقیر، دون
واژگان فارسی سره واژهدان
گوش به زنگ، خود نهانیدن، پنهان شدن، پنهان، بزنگه، بزنگاه