کمند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کمند. [ ک َ م َ ] (اِخ ) دهی از دهستان مهرانروداست که در بخش بستان آباد شهرستان تبریز واقع است و ١٧٨ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
کمند. [ ک َ م َ ] (اِخ ) دهی از دهستان مرکزی بخش فیروز شهرستان دماوند است و ١٥٥ تن سکنه دارد. تنگه ٔ سر نزاع که در ٣هزارگزی شرق این ده واقع است، از نظر نظامی و دفاع از منطقه ٔ سمنان قابل اهمیت است . دو امام زاده ٔ قدیمی و قلعه ٔ خرابه ای به نام رخ قلعه در این ده ازبناهای قدیم است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١).
کمند. [ ک َ م َ ] (اِ) ریسمانی باشد که در وقت جنگ در گردن خصم انداخته به خود کشند و گاهی شخصی یا چیزی را از جای بلند نیز بر آن انداخته به خود می کشند. (آنندراج ) . دام و طنابی که در جنگ بر گردن دشمن انداخته به جانب خود کشند. (ناظم الاطباء). پهلوی : کَمَند، کردی : کَمَن (طناب با گره متحرک ). دام و طنابی که در جنگ بر گردن دشمن یا در شکار بر گردن حیوان می انداختند و او را به جانب خود می کشیدند. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). ریسمانی محکم که هنگام جنگ آن را بر گردن و کمردشمن اندازند و وی را به بند آورند و یا جانوران رابدان مقید کنند. (فرهنگ فارسی معین ). وَهَق . بالاهنگ . پالاهنگ . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : توسنی کردم ندانستم همی کز کشیدن سخت تر گردد کمند. رابعه بنت کعب قزداری . با سهم تو آن را که حاسد تست پیرایه کمند است و جلد کمرا. منجیک (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). به گاه سایه بر او بر تذرو خایه نهد به گاه شیب بدرّد کمند رستم زال . منجیک (ایضاً). خدنگش بیشه بر شیران قفس کرد کمندش دشت بر گوران خباکا. دقیقی (یادداشت ایضاً). چنان گشت آزاد سرو بلند که بر گرد او بر نگشتی کمند. دقیقی . چنین است کردار چرخ بلند به دستی کلاه و به دیگر کمند. فردوسی . همی تاخت سهراب چون پیل مست کمندی به بازو کمانی به دست . فردوسی . چو از دست رستم رها شد کمند سر شهریار اندرآمد به بند. فردوسی . اژدهاکردار پیچان در کف رادش کمند چون عصای موسی اندر کف ّ موسی گشته مار. فرخی (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). کمند رستم دستان نه بس باشد رکاب او چنانچون گرز افریدون نه بس مسمار و مزراقش . منوچهری . و پیادگان بدان قوه به برج بررفتن گرفتند به کمندها. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١١١). روزی سیر کرد وقصد هرات داشت هشت شیر در یک روز بکشت و یکی را به کمند بگرفت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥١٣). گر بخواهی بستن این بیهوش را ازخرد کن قید و از دانش کمند. ناصرخسرو. کم دید چشم من چو تو زیرا که چون کمند همواره پر ز پیچ و پر از تاب و پرخمی . ناصرخسرو. گر کمندی تابد از خام طمع زود بندد گردن شیران شگال . ناصرخسرو. با کمر، نوشیروانی با کله، کیخسروی با کمان، افراسیابی با کمند، اسفندیار. امیر معزی (از آنندراج ). تعبد و تعفف در دفع شر، جوشنی عظیم است و در جذب خیر کمندی دراز. (کلیله و دمنه ). به عهد او که دایم باد عهدش کمند ثروت آمال مال است . انوری . خست به زخم حسام گرده ٔ گردون تمام بست به بند کمند گردن دهر استوار. خاقانی . آن کمندش نگر از پشت سمندش گویی که به هم رأس و ذنب با قمر آمیخته اند. خاقانی . گفتند اینک اینک کیخسرو زمانه در زین سمند رستم در کف کمند زالش . خاقانی . به وقت اذان ... بر مناره رفتم ناگاه کمندی به جانب من روان شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٢٩). دستار من وقایه ٔ جان من شد و عمامه ٔ من در کمند بماند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً). کمندی چو ابروی طمغاچیان به خم چون کمان گوشه ٔ چاچیان . نظامی (از آنندراج ). گوزن کوه اگر گردن فراز است کمند چاره را بازو دراز است . نظامی . خلاص بخش خدایا همه اسیران را مگر کسی که اسیر کمند زیبایی است . سعدی . من بیچاره ٔ گردن به کمند چه کنم گر به رکابش نروم . سعدی . چون نرود در پی صاحب کمند آهوی بیچاره به گردن اسیر. سعدی . سواره آمدی و صید خود کردی دل و تن هم کمند عقل بگسستی لجام نفس توسن هم . امیرخسرو (از آنندراج ). کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش . حافظ. کشتنم را آن دو زلف چون کمند آمد سبب هیچ مقصودی میسر نیست تا اسباب نیست . کاتبی برچین چو عنکبوت کمند فریب را زنبوروار خانه ٔ پرانگبین گذار. صائب (از آنندراج ). به کف دارد کمند آسمان گیر زمین از سایه ٔ نازک نهالش . صائب (از آنندراج ). زپستی چه غم با امید بلند ز خورشید با ذره پیچد کمند. ظهوری (از آنندراج ). کنون بجست دگر پای بست می نشود کمنددیده نیفتد دگر به خَم ِّ کمند. شیبانی کاشانی . - کمند از فتراک نگشودن ؛ کنایه است از پیوسته آماده و مجهز بودن برای جنگ : میان را به کین برادر ببند ز فتراک مگشای هرگز کمند. فردوسی . - کمند افشاندن ؛ کمند انداختن : گر کمندی وقتی اندر حلق سگساران روم سرکشان لشکر الب ارسلان افشانده اند. خاقانی . و رجوع به کمند انداختن شود. - کمند پیچان یا پیچان کمند ؛ کمندی که دارای پیچ و تاب باشد. کمند پر پیچ و تاب . ورجوع به پیچان شود. - کمند جان ستان ؛ کمندی که جان خصم را بگیرد. کمندی که با آن دشمن را مغلوب و گرفتار توان کرد : خصم شد درهم شکسته چون کمند کان کمندجان ستان آمد به رزم . خاقانی . - کمند حلقه ؛ کمندی که همچو حلقه باشد، و زلف هم که پر پیچ و شکن باشد شبیه کمندحلقه می شود : می کند هر دم کمند حلقه از تار نگار نیست سیری مردمان چشم او را از شکار. صائب (از آنندراج ). - کمند حلقه کردن ؛ کمند را به پیچ و تاب درآوردن . (از فرهنگ فارسی معین ). - ◄ مستعد صید و پیکار بودن . (آنندراج ) (غیاث ) (از فرهنگ فارسی معین ). - به کمند آمدن ؛ در کمند افتادن صید گریزپا. در اختیار قرار گرفتن . منقاد شدن . به دست آمدن : دریاب دمی صحبت یاران که دگربار چون رفت نیاید به کمند آن دم وساعت . سعدی . - به کمند افتادن ؛ گرفتار کمند شدن . دربند افتادن . (فرهنگ فارسی معین ). - به کمند کشیدن ؛ گرفتار کمند کردن . (فرهنگ فارسی معین ). - ◄ به اطاعت درآوردن . وادار به تسلیم کردن . (فرهنگ فارسی معین ). - خم کمند ؛ حلقه و پیچ و تاب کمند. - ◄ کنایه از خم زلف و گیسو که دور رخسار حلقه می زند. (فرهنگ فارسی معین ). - در کمند آمدن ؛ گرفتار کمند شدن . به حلقه ٔکمند افتادن . به کمند آمدن . رام و مسخر شدن : چو گرگ خبیث آمدت در کمند بکش ورنه دل برکن از گوسفند. سعدی . تو در کمند من آیی کدام دولت و بخت من از تو روی بپیچم کدام صبر و قرار. سعدی . - در کمند آوردن ؛ با کمند اسیرو گرفتار کردن . منقاد ساختن : سر آنگه ببالین نهد هوشمند که خوابش به قهر آورد در کمند. سعدی (بوستان ). - زلف کمند ؛ زلف مجعد همچون کمند. (فرهنگ فارسی معین ). مویی بلند چون کمند. - کمند در گردن کسی آوردن ؛ وی را اسیر و گرفتار کردن : من آن صید را کرده ام سربلند منش باز در گردن آرم کمند. نظامی . - کمنددیده ؛ آنکه یک بار اسیر کمند شده . آنکه او را با کمند اسیر کرده باشند : کنون بجست دگر پای بست می نشود کمنددیده نیفتد دگر به خَم ِّ کمند. شیبانی کاشانی . - کمند زدن بر سر کسی یا چیزی ؛ وی را مهار کردن . او را مطیع و منقاد کردن : بر سروپای زمانه ی ْ گذران مرد حکیم بهتر از علم و ز طاعت نزند قید و کمند. ناصرخسرو. - کمند زلف ؛ زلفی چون کمند پر پیچ و تاب و دراز : دل را کمند زلفت از من کشان ببرده در پیچ عنبرینت آن را نثار کرده . خاقانی . بربود دلم کمند زلفت حقا که مرا بدو گمانی است . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٥٦٦). گر بپیچم در کمند زلف تو چون کمند از شرم رخ پیچان مشو. خاقانی . - کمند ساختن از چیزی ؛ از آن چون کمند استفاده کردن . آن را چون کمند به کار بردن : ز حبل اﷲ کمندی ساز بهر ابلق گیتی شو اقرء باسم ربک خوان مخوان مدح قراخانی . خاقانی . - کمند ساختن چیزی را ؛ آن را چون کمند پر پیچ و تاب و پر چین و شکن ساختن : زلف تو گر به عادت خود را کمند سازد مرغ از هوا درآرد مه ز آسمان بگیرد. خاقانی . - کمند شب پیکر ؛ کمندی که چون شب سیاه و تیره باشد، کنایه از زلف : زلف ساقی کمند شب پیکر در گلوی دوپیکر اندازد. خاقانی . - کمند عنبرین یا عنبرین کمند ؛ کنایه از زلفی به عنبرآلوده . زلف خوشبوی : ساقی آن عنبرین کمند امروز در گلوگاه ساغر افشانده ست . نظامی . - کمند فشاندن ؛ کمند افشاندن . کمند انداختن : گر چه در حلق سماکین افکنم چون کمند امتحان خواهم فشاند. خاقانی . و رجوع به کمند انداختن و ترکیب کمند افشاندن شود. - کمند کیانی یا کیانی کمند ؛ کمند منسوب به کیان : چو رستم بدیدش کیانی کمند بیفکند و سرش اندر آمد به بند. فردوسی . - کمند گردیدن چیزی ؛ به صورت کمند درآمدن آن : جانا به خدا توان رسیدن زلف تو اگر کمندگردد. خاقانی . - کمند گزین ؛ کمند برگزیده و خوب و مناسب : بفرمای تا اسب و زین آورند کمان و کمند گزین آورند. فردوسی . - کمند مشکبوی ؛ کمند عنبرین . کنایه از زلف به مشک آلوده ٔ خوشبوی : کجا بتوان سخن کردن ز رویش چه گویم زآن کمند مشکبویش . نظامی . - کمند مشکین یا مشکین کمند ؛ کمند مشکبوی . گیسوانی چون مشک به رنگ و بوی . و رجوع به ترکیب قبل شود. - کمند معنبر ؛ کمند عنبرین : دل توسنی کجا کند آن را که طوق وار در گردن دل است کمند معنبرش . خاقانی . و رجوع به ترکیب کمند عنبرین شود. - کمند وحدت ؛ ریسمانی باشد از ابریشم و غیره که درویشان و صوفیان به وقت مراقبه گرد کمر و زانو پیچیده می نشینند. (از غیاث ). چیزی باشد که از ریسمان یا ابریشم یا تسمه ٔ چرمین سازند و فقرا در گلو اندازند و در کمر بندند و در بعضی اوقات در کمر و هر دو زانو انداخته بنشینند و در عرف هند گوط به کاف فارسی و واو مجهول و تای هندی خوانند. (آنندراج ). ریسمانی از ابریشم و جز آن که صوفیان هنگام مراقبه گرد کمر و زانو پیچند. (ناظم الاطباء) : تو صید عالم قدسی درین دشت کمند وحدتی بر خویش افکن . کلیم (از آنندراج ). به کنج خلوت غم همچو شیشه ٔ نیمه کمند وحدتی از اشک بر کمر دارم . کلیم (از آنندراج ). نگین ملک بود این کف فراغت ما مدار مرکز عالم، کمند وحدت ما. محسن تأثیر (از آنندراج ). - مثل کمند ؛ گیسوان بلند. (امثال و حکم ). ◄ ریسمان و طناب و جلیز و جلبیز. ◄ نردبان قلعه گیری . (ناظم الاطباء). - کمند کردن ؛ نردبانی طنابی بر دیوار گذاشته گرفتن چیزی . (ناظم الاطباء). ◄ پیچ و تاب زلف . (ناظم الاطباء). زلف پر پیچ و تاب و بلند : همی می چکد گویی از روی او عبیر است گویی همه موی او از آن گنبد سیم سر بر زمین فروهشته بر گل کمند کمین . فردوسی . هر خم از جعد پریشان تو زندان دلی است تا نگویی که اسیران کمند تو کمند. سعدی . خون می رود از جسم اسیران کمندش یک روز نپرسد که کیانند و کدامان . سعدی . ◄ در ابیات زیر از شاهنامه به معنی واحد اندازه گیری طول بکار رفته است : ز بهر ستودانش کاخ بلند بکردند بالای او ده کمند. فردوسی . یکی باره از آب برکش بلند بنش پهن و بالای او ده کمند. فردوسی . درازا و پهنای آن ده کمند به گرد اندرش طاقهای بلند. فردوسی . ز هیزم یکی کوه بیند بلند فزون است بالایش از ده کمند. فردوسی . بفرمود تا سنگ خارا کنند دو خانه بر او هر یکی ده کمند. فردوسی . ◄ طویله، یعنی طنابی دراز که بر دو سر به زمین با میخ طویله استوار کرده و اسبها را بدان بندند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).