کمسان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کمسان . [ ک َ ] (اِ) نوعی پارچه ٔ ابریشمین و دیبای سبز رنگ که اغلب مظله وچتر و سایبان و پرده و روپوش هودجهای ممتاز شاهانه را از آن می ساخته اند. (از فرهنگ فارسی معین ). نوعی جامه یعنی پارچه است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : درجها پرنفایس بحرین تختها پربدایع کمسان . ابوالفرج رونی . از پس باغ فرشها آورد ابر نیسان ز بیرم و کمسان . مسعودسعد. به کمسان و نخ گفت این طرفه تر که از یک گریبان برآید دوسر. نظام قاری . و رجوع به ماده ٔ بعد شود. - کمسان دوز ؛ آنکه کمسان دوزد. صورت دیوپلاس است و پری کمسان دوز نیک و بدشال و حریرست بنزد احرار. نظام قاری . نقش آماج داشت کمسان دوز تیر سوزن بر آن نشانه زدند. نظام قاری .
کمسان . [ ک َ ] (اِخ ) نام قریه ای به مرو که غزان آن را در سال ٥٤٨ خراب کردند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). از دیههای مرو است در پنج فرسخی . (از انساب سمعانی ). از دیههای مرو است . (از معجم البلدان ). و چنانکه از ابیات ذیل برمی آید، کمسان در قدیم به دیبابافی و صنعتگری معروف بوده و دیبای آنجا چون دیبای ششتری و رومی شهرت داشته است : برافکنند به هر کوه دیبه ششتر بگسترند به هر دشت مفرش کمسان . مسعودسعد. چو خورشید درخشنده نهاده روی در مغرب شده پیروزه گون گردون به سان دیبه کمسان . مسعودسعد. راغها را باغها در دیبه کمسان کشید از پس آن کابرها در دیبه ششتر گرفت . مسعودسعد. بر همه دشت و کُه فراز و نشیب فرش رومی است و حله ٔ کمسان . مسعودسعد. راست چو بشکست گل محفه ٔ دیبا گلبن ازو گشت چون مظله ٔ کمسان . عثمان مختاری . کسوت مدح تو پادشاه جوان بخت پیر سخن بخیه زد به سوزن کمسان . سوزنی . به سلک گوهر مدح تو پیر سوزنگر کشیده رشته به سوفار سوزن کمسان . سوزنی . حکیم سوزنیا آن زمانه بر تو گذشت که کوه آهن کندی به سوزن کمسان . سوزنی . و رجوع به ماده ٔقبل شود.