کمرگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کمرگه . [ ک َ م َ گ َه ْ ](اِ مرکب ) کمرگاه . (فرهنگ فارسی معین ) : برآورد و زد تیغ بر گردنش به دو نیمه شد تا کمرگه تنش . فردوسی . دلاور بیفتاد و دامن زره برآورد و زد بر کمرگه گره . فردوسی . ستاره بین که فلک را جلاجل کمر است که بر کمرگه گردون جلاجل است صواب . خاقانی . تیغ اگر برزدی به فرق سوار تا کمرگه شکافتی چو خیار. نظامی . مویت از پس تا کمرگه خوشه ای بر خرمن است زینهار آن خوشه پنهان کن که خرمن می بری . سعدی . کلاله ٔ امل و زلف وصل خم درخم کمرگه طرب ودست شوق مودرمو. ملک قمی (از آنندراج ). و رجوع به کمرگاه شود.