کمربندی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. ~.)<BR>۱- (ص نسب.) منسوب به کمربند.<BR>۲- دارای حالتی چون کمربند.<BR>۳- (اِ.) جادهای که دور شهر کشیده میشود تا خودروها مجبور به گذشتن از داخل شهر نباشند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. ~.) ۱- (ص نسب.) منسوب به کمربند. ۲- دارای حالتی چون کمربند. ۳- (اِ.) جادهای که دور شهر کشیده میشود تا خودروها مجبور به گذشتن از داخل شهر نباشند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کمربندی . [ ک َ م َ ب َ ] (حامص مرکب ) کمر بستن . کمربند بر میان بستن : به خرگه رو که از شاهان کمربندی فراگیری بیا در خانه کز قاری قباپوشی بیاموزی . نظام قاری . ◄ آمادگی برای خدمت . (ناظم الاطباء). خدمتگاری . - کمربندی کردن ؛ خدمت کردن : چیست پاداش این خداوندی حکم کن تا کنم کمربندی . نظامی . مدتی هست کز هنرمندی بر در شه کنم کمربندی . نظامی . ◄ اراده کردن و مصصم شدن به انجام دادن کاری : کمربندیت را بینم بخونم کله داریت را دانم که چونم . نظامی . ◄ (ص نسبی ) منسوب به کمربند. (فرهنگ فارسی معین ). - خط کمربندی یک شهر ؛ خطی مفروض که دور یک شهر تعیین کنند. (فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی