کماخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کماخ . [ ک ُ ] (ع اِمص ) بزرگ منشی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). کبر و تعظیم . (اقرب الموارد).
کماخ . [ ک َ ] (اِخ ) شهری است در روم ... و میان کماخ و ارزنجان یک روز راه است . (از معجم البلدان ذیل کمخ ). کماخ قلعه ای است به روم و شهر کوچک در پای آن قعله، هوایش به سردی مایل است و چند پاره دیه بر توابعآن و حقوق دیوانیش سی و چهار هزاروچهار صد دینار است . (از نزهةالقلوب چ لیدن ص ٩٨) : و آن نوع در ولایت روم در کماخ بسیار بود... و از جمله ٔ متاع کماخ یکی آن است که خشک می کنند و به تحفه به ولایات دیگر می برند. (فلاحت نامه ).