کلیچه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کلیچه . [ ک ُ چ َ / چ ِ ] (اِ) مطلق قرص (نان ) (فرهنگ فارسی معین ). قرص . قرصه . (دهار). قرص . (مقدمة الادب زمخشری ) (نصاب ) : به نیم گرده بروبی به ریش بیست کنشت به صدکلیچه سبال تو شوله روب نرفت . عماره . نگه کن که در پیشت آب است و چاه کلیچه میفکن که نرسی به ماه . اسدی . نه گندم دارم از بهر کلیچه نه ارزن دارم از بهر لعیه . سوزنی . قفول باز بگردیدن و افول غروب چنانکه قرص کلیچه، سمید نان سپید. ؟ (از نصاب ). یک کلیچه یافت آن سگ در رهی ماه دید از سوی دیگر ناگهی . عطار. آن کلیچه جست بسیاری نیافت بار دیگر رفت و سوی مه شتافت . عطار. نه کلیچه دست میدادش نه ماه از سر ره می شدی تا پای راه . عطار. سگ کلیچه کوفتی در زیر پا تخمه بودی گرگ صحرا از نوا. مولوی . ◄ نان کوچک روغنی باشد. (برهان ) (آنندراج ). قرص نان روغنی کوچک . (ناظم الاطباء). نان کوچک مدور از آرد گندم یا آرد برنج و روغن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : این چه قومند که کلیچه و حلوا و طعامی خوش می خورند. (اسرار التوحید). در باطنم کلیچه همی گردد تا گندم کلیچه کنی ظاهر. سوزنی . عیدیم گندم کلیچه فرست تا رهی دانه های در شمرد. سوزنی اندرکف او کلیچه گفتی بدر است ماننده ٔ ماهی است درافشان از میغ. (سندبادنامه ص ٢٠٨). آورد سبک طعام در پیش حلوا و کلیچه از عدد بیش . نظامی . بگشاد سلام سفره ٔ خویش حلوا و کلیچه ریخت در پیش . نظامی . وز کلیچه هزار جنس غریب پرورش یافته به روغن و طیب . نظامی . وان خط خورد زیره ٔ کرمان غباروار بر عارض کلیچه چه در خور نوشته اند. بسحاق اطعمه . - کلیچه قندی ؛ نوعی از نان قندی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به کلیج و کلیجه شود. ◄ نان کماچ کوچک .(ناظم الاطباء). ◄ کنایه از قرص آفتاب و به این معنی با کاف فارسی هم آمده است . (از برهان ) (از آنندراج ). قرص آفتاب . (ناظم الاطباء) : مثال بنده وان ِ تو نگارا کلیچه ٔ آفتاب و برگ ور تاج . منجیک . شبانگه به نانیت نارد بیاد کلیچه به گردون دهد بامداد. نظامی . و رجوع به گلیچه شود. ◄ کنایه از قرص ماه و به این معنی با کاف فارسی هم آمده است . (از برهان ) (از آنندراج ). قرص ماه . (ناظم الاطباء). - کلیچه ٔ خیمه ؛ تخته ٔ گرد میان سوراخی که بر سر ستون خیمه محکم کنند و چادر را به روی آن اندازند. (ناظم الاطباء). - کلیچه ٔ سیم ؛کنایه از ماه شب چهاردهم . (برهان ) (آنندراج ). ماه شب چهاردهم . (ناظم الاطباء). بدر : گر چرخ را کلیچه ٔ سیم است و قرص زر گو باش چشم گرسنه چندین چه مانده ای . خاقانی . قرصه ٔ او کلیچه ٔ سیم است عقربش صیرفی نمی شاید. خاقانی . ◄ جامه ای را نیز گویند که آن را مانند سوزنی آجیده کرده باشند. (برهان ) (آنندراج ). کلیجه . جامه ٔ پنبه دار آجیده کرده . (ناظم الاطباء). کلیجه . جامه ٔ پنبه دار که با سوزن آجیده کرده باشند. (فرهنگ فارسی معین ). جامه ٔ سوزنی یعنی آجیده . (فرهنگ رشیدی ) : من ترا پیرهندم و زیباست کهن من، کلیچه مانده ٔ من . سوزنی (از فرهنگ رشیدی ج ٢ ص ١١٨٥). و رجوع به کلیجه شود. ◄ آجیده را هم گفته اند. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ جامه ٔ نیم آستین که بر روی قبا پوشند.(ناظم الاطباء). و رجوع به کلیجه شود. ◄ (در زانو) داغصه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به داغصه شود.
کلیچه . [ ک َ چ َ / چ ِ ] (اِ) کلید چوبین را گویند که بدان کلیدان را بگشایند. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). در کردی «کیلیج » (کلید). روسی «کلوک » (کلید) (از حاشیه ٔ برهان چ معین ).
کلیچه . [ ک َ چ ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان ماربین است که در بخش سده شهرستان اصفهان واقع است و ١٦٤ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١٠).