کلیل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کلیل . [ ک َ ] (اِخ ) همان اقلید است . (فارسنامه ٔ ناصری جزء دوم ص ١٧٠). به نقل سفرنامه ٔ ابن بطوطه و فارسنامه ٔ ناصری، شهری بوده است در فارس : ثم سافرنا من اصفهان بقصد زیارة الشیخ مجدالدین بشیراز و بینهما مسیرة عشرة ایام فوصلنا الی بلدة کلیل [ بفتح الکاف ] و بینها و بین اصفهان مسیرة ثلاثه ... ثم سرنا من کلیل و وصلنا الی قریة کبیرة تعرف بصوماء. (ابن بطوطه، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). چاولی خانسالار ... چون به اول فارس که بلوک آباده و اقلید است رسیدند، امیر بلدچی را که حاکم بر کلیل و سرمه که در آن زمان دو شهر بوده بخواستند... (فارسنامه ٔ ناصری ).
کلیل . [ ک َ ] (ع ص ) کند از زبان و شمشیر و بینایی و جز آن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). کند و سست و مانده شده و خیره و گنگ . (آنندراج ) (غیاث ). کنداز شمشیر و جز آن . (ناظم الاطباء). مانده . کند (زبان، شمشیر). (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : عزیز را چو ذلیل و جواد را چو بخیل فصیح را چو کلیل و سفیه راچو فهیم . سوزنی . در ثنا و مدح تو ارباب نظم و نثر را نی زبان گردد کلیل و نی شود خاطر بلید. سوزنی . گرچه گرمابه عریض است و طویل زان تبش تنگ آیدت جان و کلیل . مولوی . - رجل کلیل الطرف ؛ کند بینایی . (ناظم الاطباء). - رجل کلیل الظفر ؛ مرد سست و بددل ذلیل و خوار. (منتهی الارب ). مرد فرومایه و خوار و ضعیف . (ناظم الاطباء). - رجل کلیل اللسان ؛ مرد کندزبان . (ناظم الاطباء). - سیف کلیل الحد ؛ شمشیر کند. (ناظم الاطباء).