کلوک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (ص. اِ.) بی حیا، گستاخ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (ص. اِ.) بی حیا، گستاخ.
(کُ) (ص. اِ.) پسر کوچک.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کلوک . [ ک ُ ] (ص ) بمعنی بی ادب و بی حیا و شطاح باشد. (برهان ). بی ادب و بی حیا و جسور و بی عقل و دیوانه را گویند به حذف کاف آخر نیز شنیده شده است . (آنندراج ).بی ادب و بی حیا و گستاخ و شطاح . (ناظم الاطباء). بی ادب . بی حیا. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اِ) بمعنی مُلک هم بنظر آمده است و آن دانه ای باشد بزرگتر از ماش . (برهان ) (از آنندراج ). یک نوع غله ٔ بزرگتر از ماش . (ناظم الاطباء). ملک . (فرهنگ اسدی نخجوانی ).
کلوک . [ ک َ ] (اِ) کودک بود امرد. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٣٠٣). پسر امرد را گویند. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). امرد بی حیا که کنگ نیز گویند. (فرهنگ رشیدی ) : تا یکی خم بشکند ریزه شود سیصد سبو تامرد پیری به پیش او مرد سیصد کلوک . عسجدی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٣٠٣). منم کلوک خرافشار و کنگ خشک سپوز حرام زاده و قلاش و رند عالم سوز. سوزنی (از فرهنگ رشیدی ). ز کلوکان پیشی و پشتی متهم نی به اینی و آنی . سوزنی . ز بهر جماع خران خر کلوکان خرامان به خانه بری پاده پاده . سوزنی .
کلوک . [ ک ِ ] (اِ) شاید ازکلمه ٔ کلوخ، در اصطلاح بنایان نیمه ٔ چارکه . ثمن آجر.نصف چارکه . و شصتی نصف کلوک و بند، نصف شصتی و بند پولی، بند بسیار نازک . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).قسمتی است معادل یک هشتم آجر، نیم یک را نیمه و ربعآن (نصف نیمه ) را چارکه و یک هشتم آن (نصف چارکه ) را کلوک نامند. (از فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمالزاده ).