کلوخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کُ) (اِ.) گل خشک شده و به هم چسبیده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کُ) (اِ.) گل خشک شده و به هم چسبیده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کلوخ . [ ک ُ ] (اِ) گل خشک شده . (از برهان ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). مدر. مدرة. (منتهی الارب ). پاره ای گل خشک شده به صورت سنگ . پاره های گل خشک شده به درشتی مشتی و بزرگتر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : آستین بگرفتمش گفتم به مهمان من آی مر مرا گفتا به تازی مورد و انجیر و کلوخ . رودکی . گیتی همه سربسر کلوخی است قسم تو از آن کلوخ گردی است . سنائی . کرخ کلوخ در سقایه جی دان دجله نم قربه ٔ سقای صفاهان . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٣٥٥). هیچ عاقل مر کلوخی را زند هیچ با سنگی عتابی کس کند؟ مولوی . سنگ را هرگز نگوید کس بیا وز کلوخی کس کجا جوید وفا؟ مولوی . آن کس که بیند روی تو مجنون نگردد کو به کو سنگ و کلوخی باشد او، او را چرا خواهم بلا؟ مولوی . سگی را گر کلوخی بر سر آید ز شادی برجهد کاین استخوانیست . (گلستان ). توانگر فاسق کلوخ زراندود است و درویش صالح شاهد خاک آلود. (گلستان ). - کلوخ بر لب زدن ؛ کنایه از مخفی کردن امری که در غایت ظهور باشد. (آنندراج ). مخفی داشتن کاری و کرده ٔ خود را منکر شدن و خویشتن را از کاری که مرتکب است دور داشتن . (از ناظم الاطباء). کنایه از مخفی داشتن امری . پنهان داشتن امری . پنهان داشتن مطلبی را. (فرهنگ فارسی معین ). نهان کردن آثار جرمی و گناهی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : صد جام برکشیدی و بر لب زدی کلوخ لیکن دو چشم مست تو در می دهد صلا. مولوی (از آنندراج ). - کلوخ بر لب نهادن ؛ کلوخ بر لب زدن و کلوخ بر لب مالیدن . (ناظم الاطباء).و رجوع به دو ترکیب قبل شود. - کلوخ خشک در آب جستن ؛ کنایه از دست زدن به امری محال . انتظار وقوع امری ناممکن داشتن : دست در کرده درون آب جو هر یکی زیشان کلوخ خشک جو. مولوی (از امثال و حکم ص ١٢٣١). - کلوخ خشک در جوی یا جویبار بودن ؛ کنایه از امری محال . رجوع به ترکیب قبل شود : کی بود بوبکر اندر سبزوار؟ یا کلوخ خشک اندر جویبار؟ مولوی . بس کلوخ خشک در جو کی بود ماهئی با آب عاصی کی شود؟ مولوی . - کلوخ در آب افکندن ؛ کنایه از خواهان فتنه و جنگ و آشوب شدن . (آنندراج ) (فرهنگ فارسی معین ). - کلوخ راه ؛ کلوخی که در راه مردم افتاده باشد. (فرهنگ فارسی معین ). - ◄ کنایه از مانع و حایل مرادف سنگ راه . (آنندراج ). مانع. حایل . (فرهنگ فارسی معین ). - کلوخ روی ؛ آنکه رویش مانند کلوخ باشد. آنکه چهره اش چون کلوخ زشت و درشت و ناهموار باشد : آنکت کلوخ روی لقب کرد خوب کرد ایرا لقب گران نبود بر دل فغاک . منجیک . - کلوخ یا کلوخ خشک بر لب مالیدن یا لب به کلوخ خشک مالیدن . رجوع به ترکیب قبل شود : تا نخوردی مدارش ایچ حلال چون بخوردی کلوخ بر لب مال . سنائی . کند مرد ارمند را باده شوخ که میخواره بر لب نمالد کلوخ . ادیب پیشاوری . می به سفال خام نوش اینت چمانه ٔ طرب لب به کلوخ خشک مال اینت شمامه ٔ تری . خاقانی . لبش تر بود و از می خوردن شب کلوخ خشک می مالید بر لب . جامی . - امثال : صد کلاغ را کلوخی بس است . (جامع التمثیل ). کلوخ نشسته برای سنگ گریه می کند؛ بدبختی غم خوشبختی را می خورد. (امثال و حکم چ ٢ ج ٣ ص ١٢٣١). ◄ لختهای دیوار افتاده و خاک بر هم چسبیده سخت شده باشد و آن را به ترکی کسّک گویند. (برهان ) (آنندراج ). لختهای دیوار کهنه ٔ افتاده و خاک بر هم چسبیده ٔ خشک شده . (ناظم الاطباء). ◄ خشت پاره بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٨٢). خشت پاره . (صحاح الفرس ) (ناظم الاطباء). خشت پاره ٔ خام و پخته را نیز گویند. (برهان ) (آنندراج ). خشت پاره ٔ خام و پخته . (فرهنگ فارسی معین ) : اندر جهان کلوخ فراوان بود ولی روی تو آن کلوخ کزو کون کنند پاک . منجیک (از لغت فرس اسدی ). ◄ (ص ) کنایه از مردم خشک طبیعت و کم فطرت و بی همت باشد. (برهان ) (از آنندراج ). کنایه از شخص خشک طبیعت و بی همت . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ گول و ابله و احمق . (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس ).