کلو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کُ) (اِ.)<BR>۱- رییس محله، کلانتر.<BR>۲- رییس هر صنف از کسبه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کُ) (اِ.) ۱- رییس محله، کلانتر. ۲- رییس هر صنف از کسبه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کلو. [ ک ُ ] (اِ) نان بزرگ روغنی را گفته اند. (برهان ) (از ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). کلوج . (از حاشیه برهان چ معین ). و رجوع به کلوج شود.
کلو. [ ک ُ ] (اِ) کلانتر بازار و ریش سفید و رئیس محله را گویند. (برهان ). کلانتر و رئیس محله و بازار را گویند. در خراسانی و اصفهانی، کَلو. رئیس محله . کلانتر. (فرهنگ فارسی معین ). شایدمخفف و شکسته ٔ کلان و کلانتر. رئیس بازار. رئیس ده . کدخدا. داروغه . کلانتر محل . سرهنگ عیاران . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : بعد از مدتی ملک زاده جمال الدین ابواسحاق به کین برادر خروج کرد و شیرازیان اکابر و کلویان مثل خواجه فخرالدین سلمانی و کلو فخرو اتباع او اتفاق کردند و کلوحسین و جمعی اکابر که ... در محله ٔ ایشان بود. (ذیل حافظ ابرو بر تاریخ رشیدی ). کلو فخرالدین مستحفظ دروازه ٔ کازرون و ناصرعمر کلوی محله ٔ موردستان شیراز. (مطلع السعدین ). امیر حاج خراب و حاج شمس کلوهای محله ٔ باغ نو شیراز. (مطلعالسعدین ). کلوحسین از محله ٔ بال گود. (مطلع السعدین ). به، شیخ و سیب، مفتی و ریواس، محتسب بالنگ شد کلو و ترنجش مشیر گشت . بسحاق اطعمه . ◄ رئیس هر صنف از کسبه . (فرهنگ فارسی معین ). ابن بطوطه در ذکر اصفهان گوید: «و اهل کل صناعة یقدمون علی انفسهم کبیراً منهم یسمونه «الکلو» و کذلک کبارالمدینة(اصفهان ) من غیر اهل الصناعات ». (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : کافه ٔ خلق همه پیش رخت سجده برند حوریا روح که باشد که کلوی تو بود. سنائی (از فرهنگ فارسی معین ). ◄ مرتبه ای در نزد فتیان و اخیه . (فرهنگ فارسی معین ). گویا مرتبتی و منصبی در خانقاه یا در تکیه ها بوده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : ایروگلو، ایروگلو، کرده مرا دنگ و دلو هرکه ازین هردو برست اوست اخی اوست کلو. مولوی (از فرهنگ فارسی معین ).
کلو. [ ک ُ ] (اِخ ) کلی . دهی از دهستان آغمیون است که در بخش مرکزی شهرستان سراب واقع است و ١٨٥ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).