کله داری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کله داری . [ ک ُ ل َه ْ ] (حامص مرکب ) بمعنی پادشاهی باشد. (برهان ). پادشاهی و سلطنت . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ) : ترا میان سران کی رسد کله داری ز خون حلق تو خاکی نگشته لعل قبا. خاقانی . نه آن شد کله داری پادشاه که دارد به گنجینه در صد کلاه . نظامی . کله داری آن شدکه بر هر سری نهد هر زمان از کلاه افسری . نظامی . آمدند از ره شکرباری کرده زیر قصب کله داری . نظامی . و رجوع به کلاه داری شود. ◄ کنایه از سرکشی هم هست . (برهان ) (ناظم الاطباء). سرکشی . تکبر. (فرهنگ فارسی معین ). غرور. خودنمایی : از روی کله داری بر فرق سراندازان از سنگدلی هر دم سنگی دگر اندازد. خاقانی . دل هم به کله داری بر عشق سراندازد یعنی که چو سر گم شد دستار نیندیشد. خاقانی . روا نبود که چون من زن شماری کله داری کند با تاجداری . نظامی . نان دهانم بدین کله داری نان خورانم بدان گنه کاری . نظامی . ◄ نگاه داشتن کلاه . نگاه داشتن کلاه بزرگان و محتشمان، کنایه از خدمتگزاری و چاکری : چون به هم صحبتیش پیوستم به کله داریش کمر بستم . نظامی .