کله بستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ لِّ. بَ تَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) خیمه زدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ لِّ. بَ تَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) خیمه زدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کله بستن . [ ک ِل ْ ل َ / ل ِ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) نصب کردن خیمه از پارچه ٔ تنک و لطیف . (فرهنگ فارسی معین ) : ابر گوهربار زرین کله بندد در هوا گر ز دریای کفش خورشید برگیرد غبار. فرخی . عروس ماه نیسان را جهان سازد همی حجله به باغ اندر همی بندد ز شاخ گلبنان کله . فرخی . چون هوا از گرد تاری کله بست بر زمین خون مفرشی دیگر کشید. مسعودسعد. چون زبور خواندی از خوشی آواز او مرغان هوا کله بستند از بالا. (مجمل التواریخ و القصص ). نه کله بندد شام از حریر غالیه رنگ نه حله پوشد صبح از نسیج سقلاطون . جمال الدین عبدالرزاق . صبحدم چون کلّه بندد آه دودآسای من چون شفق در خون نشیند چشم شب پیمای من . خاقانی . بسا ابرا که بندد کله ٔ مشک به عشوه باغ دهقان را کند خشک . نظامی . درون خرگه از بوی خجسته بخور عود و عنبر کله بسته . نظامی . شب از عنبر جهان را کله می بست زمستان بود و باد سرد می جَست . نظامی . چون فلک قبای اطلس روز از پشت جهان باز کرد و لباس شب درپوشید و فرزین چرخ که ماه خوانند به شاهرخ از جمشید فلک که خورشید گویند ببرد و از نور او در شب دیجور خود کله بست . (تاریخ طبرستان ). ◄ به کنایه، دایره وار گرد چیزی فراهم آمدن : چنان شد که هر وقت پای در رکاب آوردی سیصد نفر علوی شمشیر کشیده گرداگرد او کله بستندی . (تاریخ طبرستان ). می دمد صبح و کله بست سحاب الصبوح الصبوح یا اصحاب . حافظ. و رجوع به کله شود. ◄ نصب کردن کله .نوعی آذین بستن در جشن ها : کله بستند گرد شهر و سرای شهریان ساختند شهرآرای . نظامی . چون مهد خواهر به مدینه ٔ تبریز رسید، شهر را آیین بستند و کله بستند. (سلجوقنامه ٔ ظهیری چ خاورص ٢١). و رجوع به کله شود.