کلن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کلن . [ ک ُ ل َ ] (اِ) گلوله و گرهی باشد که از گردن و اعضای مردم بر می آید. (برهان ) (فرهنگ فارسی معین ). گلوله ای باشد که در گلو و گردن کسی باشد. آن را غر و باغره نیز گویند. (آنندراج ) : سخن نتیجه ٔ روح است وگر سخن نبود به عقل و نفس بجز غمه و کلن چه رسد؟ پوربهای جامی (از آنندراج ). ◄ باغره را نیز گویند و آن علتی باشد که بسبب زحمت دیگر بهم رسد و چون زحمت اول برطرف شود آن هم برطرف گردد. (برهان ). باغره . (ناظم الاطباء). ◄ زحمتی را نیز گویند که پای آدمی برابر (؟) باد می شود و عربان داءالفیل خوانند. (برهان ). داءالفیل . (ناظم الاطباء). ◄ پنبه ٔ زده را نیز گویند که از برای رشتن گلوله کرده باشند و در عربی نیز پنبه ٔ گلوله کرده را کلن خوانند . (برهان ). پنبه ٔ زده . (ناظم الاطباء). پنبه ٔ زده که برای ریستن کر کرده باشند و گلوله باشد. (آنندراج ). پنبه ٔ زده که برای رشتن گلوله کرده باشند. (فرهنگ فارسی معین ).
کلن . [ ک ُ ] (اِخ ) شهری در آلمان که بر کنار رود رن واقع است و ٦٤٥٨٠٠ تن سکنه دارد و بوسیله ٔ رومیان بنا نهاده شده است . در این شهر کلیسای بزرگ و زیبائی که به سبک گوتیک ساخته شده وجود دارد. کارخانه های بافندگی، شیمیایی، آرد سازی، آبجوسازی، شیشه گری و ابزار سازی آنجا مشهور است وتجارت پررونقی دارد. این شهر به سبب آب معطرش «اودوکلنْی » که بوسیله ٔ فارینا در قرن هجدهم اختراع شده بود شهرت جهانی یافته است . در جنگ دوم جهانی نیمی از این شهر بر اثر بمباران ویران گردید. (از لاروس ).