کلند
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کُ یا کَ لَ) (اِ.)<BR>۱- آلتی که بدان زمین را کَنَند، کلنگ.<BR>۲- هر چیز ناتراشیده.<BR>۳- چوبی که بر قلادة سگ بندند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کُ یا کَ لَ) (اِ.) ۱- آلتی که بدان زمین را کَنَند، کلنگ. ۲- هر چیز ناتراشیده. ۳- چوبی که بر قلاده سگ بندند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کلند. [ ک ُ /ک َ ل َ] (اِ) دست افزار نقب کنان و گلکاران و سنگ تراشان باشد که بدان زمین کنند و آن را کلنگ نیز گویند. (برهان ). آلت کندن زمین و آن به کلنگ مشهور است و غلط است . (آنندراج ). آهنی سنگین ونوک تیز که یک سوی آن را حلقه ای است که بدان بر دسته ٔ چوبین استوار شود و زمین بدان کنند. آلتی آهنین شبیه به تیشه با دسته ٔ چوبین برای کندن زمین و دیوار. کلنگ . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). سکه . مسحاة. مَرّ. مِعدَن . مِعبَد. هذاة. (منتهی الارب ) : برگیر کلند و تبر و تیشه و ناوه تا ناوه کشی خار زنی گرد بیابان . خجسته (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ای شده عمرت به باد از بهر آز بر امید سوزنت گم شد کلند. ناصرخسرو. ای بخرد با جهان مکن ستد و داد کو بستاند ز تو کلند به سوزن . ناصرخسرو. عمر پرمایه به خواب و خور بر باد مده سوزن زنگ زده خیره چه خرّی به کلند. ناصرخسرو. کو حمیت تا زتیشه وز کلند این چنین که را بکلی برکنند. مولوی . پس کلند آورد و بیل او شاد شاد کند آن موضع که آن تیر اوفتاد. مولوی . دست و پا دادمت چون بیل و کلند من ببخشیدم ز خود آن کی شدند. مولوی . کلندی بیاورد و بشکافتند دو خم پر شراب بهین یافتند. (دستورنامه ٔ نزاری ص ٦٨). - فال کلند ؛ شخصی سر و روی خود را پوشد و نهانی بر در خانه ٔ بیگانه رود و غربالی یا کلندی همراه برد و غربال را بر کلند نوازد. صاحب خانه چیزی از مأکول یا مشروب در غربال کند، و وی از آن کار بر نیک و بد کار تفأل کند. (فرهنگ فارسی معین، ذیل فال ). ◄ بمعنی کلیدان وغلق در کوچه باشد. (برهان ). قفل چوبین است که آن راکلیدان نیز گویند و اصل آن کلیددان بوده و یک دال را حذف کرده اند. (آنندراج ). کلیدان و کلان در باغ و کوچه . غلق در. کلیدان . (فرهنگ فارسی معین ). با کلنده مقایسه شود. (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : ای شده چاکر آن درگه انبوه بلند وز طمع مانده شب و روز بر آن در چو کلند. ناصرخسرو. چون همان یار درآید در دولت بگشاید زانکه آن یار کلید است و شما همچو کلندید. مولوی (از فرهنگ رشیدی ). ◄ هر چیز ناتراشیده را گویند. (برهان ). هر چیز ناتراشیده . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ چوبی که بر قلاده ٔ سگ بندند و آن را به تازی ساجور خوانند. (از برهان ) (از ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ) : گه بر گردن چو سگ کلندی دارم بر پای گهی چو پیل بندی دارم . مسعودسعد. ◄ دست افزاری که بدان درخت رز را آرایش کنند. (ناظم الاطباء).