کلنبه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کلنبه . [ ک ُ لُم ْ ب َ / ب ِ ] (اِ) کلیچه ای که درون آن را از حلوا و مغز بادام پر ساخته باشند. (برهان ) (از ناظم الاطباء). کلیچه ای باشد که درون آن را از مغز بادام و امثال آن پر کرده باشند. (آنندراج ) : خشکار گرسنه را کلنبه ست با مشتهیان به نرخ دنبه ست . نظامی (از فرهنگ نظام ). ◄ بمعنی گلوله هم آمده است خواه گلوله ٔ حلوا باشد خواه گلوله ٔ سنگ . (برهان ). بمعنی گلوله از هر چیز و در فارس مرد فربه چاق و بزرگ شکم و ناملایم را غلنبه گویند و کنایه است از چیز ناتراشیده و ناملایم و نامناسب . (آنندراج ). مطلق گلوله خواه سنگی یا جز آن . (ناظم الاطباء). گلوله (حلوا، سنگ، و غیره ). (فرهنگ فارسی معین ). در فارسی کُلُمبی و کُلُمی (کپه، توده، جمع شده ) در خراسان کلنبه، چیزهای به یکدیگر چسبنده ٔ گرد شده را گویند. در کردی کولوم و کولمِک (قبض، ضربت مشت ). (از حاشیه ٔ برهان چ معین ).