کلف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (اِ.) = کلب. کلپ: منقار مرغ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ لَ) [ ع. ] (اِ.) لکه، لکههایی که بر روی ماه و خورشید دیده میشود.
(~.) (اِ.) = کلب. کلپ: منقار مرغ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کلف . [ ک ِ ] (ع ص ) مرد عاشق . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلف . [ ک َل َ ] (ع اِ) سیاهی زردی آمیز. (منتهی الارب ) (آنندراج ). سیاهی زردی آمیخته . (ناظم الاطباء) . ◄ سرخی سیاهی آمیخته . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). رنگ سیاه سرخ بهم آمیخته . (فرهنگ فارسی معین ). رنگی است بین سیاهی و سرخی . (از اقرب الموارد). ◄ خال روی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). چیزی مانند کنجد است که بر روی پدید آید و به نَمَش معروف است . (از اقرب الموارد). بعضی آن را دانه های چون کنجد دانند که بر روی پدید آید. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). لکه ای که در صورت انسان پدید آید. کک مک . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ رنگ روی میان سیاهی و سرخی (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سرخی کدری است که بر روی پدید آید. (ازاقرب الموارد). تاش . بهق . بهک . ماه گرفت . (برهان ذیل بهک و تاش ). تاش . (بحر الجواهر). در اصطلاح پزشکان دگر شدن رنگ پوست بدن آدمی است به سوی سیاهی و حدوث آثار تیرگی، و این عارضه بیشتر در پوست گونه ها رخ دهد. و فرق بین کلف و بهق اسود آن است که در عارضه ٔ کلف پوست گونه ها به حالت نرمی باقی است اما در بهق اسود پوست گونه ها زبر و خشن گردد. (از بحر الجواهر) لک .بشنج . تاش . نوعی بیماری پوست، و فرق میان کلف و بهق اسود آن است که کلف املس و هموار است و بهق اسود خشن و درشت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : نبینی چو آبستنان هر زمان فزون گردد او را به رخ برکلف . مسعودسعد. ◄ مأخوذ از تازی، لکه هایی که بر روی ماه و آفتاب دیده شود. (ناظم الاطباء). هر لکه که در آفتاب و ماه دیده می شود. (فرهنگ فارسی معین ). سیاهی بر ماه . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : آسمان بوسه دهد خاک درش را به امید کاستانش بزداید ز رخ ماه کلف . سوزنی
کلف . [ ک ُ ل َ ] (ع اِ) ج ِ کُلفَة. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). ج ِ کلفت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به کلفة و کلفت شود.