کلع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کلع. [ ک َ ل َ ](ع مص ) چرکناک گردیدن سر . (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ کفته و ریمناک شدن پای . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ کفته گردیدن سپل شتر. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). شکافته گردیدن سم شتر. (از اقرب الموارد).
کلع. [ ک َ ] (ع مص ) چرکناک گردیدن سر. (منتهی الارب ). ◄ خشک گردیدن و برچفسیدن چرک بر کسی یا چیزی . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء): کلع الوسخ علی رأسه کلعاً؛ چرک بر سر وی خشک گردید. (از اقرب الموارد).
کلع. [ ک َ ل ِ ] (ع ص )شتر کفته سپل . (منتهی الارب ) (آنندراج ). بعیر کلع، شتر کفته سپل . (ناظم الاطباء). بعیر کلع، شتری که کَلَعیعنی شکافتگی در سم دارد. (از اقرب الموارد). ◄ سقاء کلع؛ مشک کلخچ بسته . و اِناء کلع، نیز مانند آن است . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مشک کلخچ بسته . (آنندراج ). سقاء و اناء کلع؛ یعنی مشک و ظرف چرک بسته . (از اقرب الموارد). ◄ رجل کلع؛ مرد چرکین سیاه گون از ریم و چرک . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).