کلاک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کلاک . [ ک َ ] (اِخ ) دهی از دهستان حومه ٔ بخش کرج شهرستان تهران است که ٢٠٠ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١)
کلاک . [ ک َ ] (اِ) دشت و صحرایی که مطلقاًدر آن زراعت نشده باشد. (برهان ) (آنندراج ). بیابانهائی که زراعت بخود ندیده . لم یزرع . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). دشتی که در آن ابداً زراعت نشده . صحرایی لم یزرع . (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به کلاکموش شود. ◄ بالای پیشانی که تارک سر باشد و آن ازرستنگاه موی سر است تا میان سر و به این معنی بجای کاف لام هم آمده است (کلال ). (برهان ) (از ناظم الاطباء). مصحف کلال است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : یا زنمش یا کنمش ریش پاک یا زندم سنگ یکی بر کلاک . حکاک (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کلاک . [ ک َ ] (اِخ ) دهی از دهستان لواسان کوچک است که در بخش افجه ٔ شهرستان تهران واقع است و ١٠٨ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١).