کلاپیسه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کلاپیسه . [ ک َ س َ / س ِ ] (اِ مرکب، ص مرکب ) گردیدن چشم باشد از جای خود چنانکه سیاهی چشم پنهان شود بسبب لذت بسیار و یابجهت ضعف و سستی و یا بواسطه ٔ خشم و قهر. (برهان ) (ناظم الاطباء) (از رشیدی ) (غیاث ). تغییر کردن چشم از وضع معتاد یعنی سپیدی و سیاهی زیر و بالا شدن، چه پیسه بمعنی دورنگ است و کلاغ پیسه کلاغ ابلق است که مأخذاین لغت گردیده و حالت کلاپیسه شدن چشم از غلبه ٔ خشم است و قهر یا کمال لذت از مقاربت نسوان خاصه در وقت انزال منی . (انجمن آرا) (آنندراج ). مخفف کلاغ پیسه . - کلاپیسه شدن چشم ؛ گاهی روشن و گاهی تاری دیدن آن، آلبالو دیدن، آلبالو چیدن چشم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : گفت چون چشمش کلاپیسه شود فهم کن کان وقت انزالش بود. مولوی . کلاپیسه شد چشم چرخ دژم سفید و سیه هردو شد عین هم . میرزا عبدالقاهر تونی (از آنندراج ).