کلان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ) (ص.) بزرگ، مهتر، عظیم، کبیر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ) (ص.) بزرگ، مهتر، عظیم، کبیر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کلان . [ ک َ ] (اِخ ) دهی از دهستان دره صیدی است که در بخش اشترینان شهرستان بروجرد واقع است و ٤٣٠ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).
کلان . [ ک َ ] (ص ) بزرگ . بهتر. مهتر. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). بزرگ . (اوبهی ). بزرگ . عظیم . کبیر. بزرگوار. (ناظم الاطباء). بزرگ قوم . مهتر. (فرهنگ فارسی معین ). و از اینجاست که بزرگ شهر را کلانتر خوانند و شهریار گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ). عظیم . عُظام . عُظّام . (منتهی الارب ) : گفت می ترسیدم ای مرد کلان زآنچه می ترسیدم آمد خود همان . مولوی (چ خاور ص ٣٤٠). ◄ جسیم . گنده . تناور. بزرگ تن . (ناظم الاطباء). بزرگ اندام . عظیم الجثه . (فرهنگ فارسی معین ). بزرگ مقابل خرد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : گفت هنگامی یکی شهزاده بود گوهری و پرهنر آزاده بود شد به گرمابه درون یک روز غوشت بود فربی و کلان بسیار گوشت . رودکی نانک کشکینت روا نیست نیز نان سمد خواهی گرده ی کلان . رودکی . درختی که خردک بود، باغبان بگرداند او را چو خواهد چنان چو گردد کلان باز نتواندش که از کژی و خم بگرداندش . ابوشکور. همی شیر خوردی ازو ماده گاو کلان گاو و گوساله بی توش و تاو. فردوسی . عجب آید مرا ز تو که همی چون کشی آن کلان دو خایه ٔ فنج . منجیک (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٦٦). و گر شجاعت باید دلش بروز دغا فزون ز دشت فراخ است و مه ز کوه کلان . فرخی . هر که بجنباند این درخت کلان را از بر او مرغکان زنند پر و بال . منوچهری . در آن خانه دیدم به یکپای بر عروسی کلان چون هیونی بری . منوچهری . آبی چو یکی کیسگکی از خز زرد است در کیسه یکی بیضه ٔ کافور کلان است . منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ١٣). که هزار چینی دیگر از لنکری و کاسهای کلان و خمره های چینی کلان و خرد و انواع دیگر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٢٥). که آویخته ست اندر این سبز گنبد مر این تیره گوی درشت کلان را. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ٥). زنهار به توفیق بهانه نکنی زانک مغرور نداری به چنین خرد کلان را. ناصرخسرو. هر خردی ازو شد کلان و او خود زی عقل نه خرد است و نه کلان است . ناصرخسرو. حکیم نوزده را علتی پدید آمد که راحت از کل سرکفته ٔ کلان بیند. سوزنی (دیوان چ ١ ص ٢٣ حاشیه ). در جزیره راند یک دریا ز خون روسیان موج از آن دریای خون کوه کلان انگیخته . خاقانی . من اگر دست زنانم نه از این دست زنانم نه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم . مولوی (از آنندراج ). خیره گویان خیره گریان خیره خند مرد و زن خرد و کلان جمع آمدند. مولوی . بعد از آن ما را به صحرای کلان تو سواره ما پیاده بردوان . مولوی . عدو را به کوچک نباید شمرد که کوه کلان دیدم از سنگ خرد. سعدی . همت از مردمان نیک طلب خاک از توده ٔ کلان بردار. ابن یمین . از لرستان یک لری زفت و کلان نوبتی آمد به شهر اصفهان . شیخ بهائی (از فرهنگ فارسی معین ). - روز کلان ؛ روز بزرگ . عید. جشن . (ناظم الاطباء). ◄ بلند. (برهان ). بزرگ و بلند. (مجمع الفرس ). بلند. رفیع. برین . (ناظم الاطباء). ◄ افزون . (برهان ). زیاده . افزون . (ناظم الاطباء). فراوان . بسیار : رحمت و برکتهای ایزدی و برکت بنده اش امیرالمؤمنین بتو باد و به آن نعمت بزرگ و عطیه ٔ کلان .. که تو دادی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٤). ◄ استوار محکم . ◄ مهین . بزرگتر. ◄ جمعیت انبوه . ◄ (اِ) افسر. تاج . (ناظم الاطباء). ◄ بالای سر. (برهان ). مبدل کلال . (حاشیه ٔ برهان چ معین ).
کلان . [ ک ُ ] (اِ) کلیدان . کلون . بست پشت در. کلندان . چوب پشت در. قسمتی از چوب بر پشت درزده که بدان در را محکم کنند تا کس نتواند بدرون آید. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). به قزوینی کلیدان . (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به کلیدان و کِلان شود.
فرهنگ طیفی واژهدان
[صفات ثروت]، بیحدوحساب، هنگفت، معتنابه، بزرگ، وافر، فراوان بادآورده، مفت