کلال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کلال . [ ک َ ] (ع مص ) مانده شدن . (زوزنی ) (منتهی الارب ) (آنندراج ). رنجور و ناتوان گردیدن . (از اقرب الموارد). مانده شدن مردم و شتر. (تاج المصادر بیهقی ). ◄ کند گردیدن بینائی . (منتهی الارب ) (ازآنندراج ) (از اقرب الموارد). خیره شدن بصر. (المصادر زوزنی ). ◄ (اِمص ) خستگی . (از اقرب الموارد). ماندگی . (بحر الجواهر). ماندگی اعضا و خیره شدن چشم . (برهان ). ماندگی اعضا و خیرگی و کندی . (غیاث ). ماندگی و خستگی و تعب . (ناظم الاطباء) : مانده به یمگان به میان جبال نیستم از عجز و نه نیز از کلال . ناصرخسرو. پس بکوشی و به آخر از کلال خودبخود گوئی که العقل عقال . مولوی . ◄ قله ٔ کوه . ◄ ضعف و ناتوانی . ◄ عیب خلقی و جبلی . ◄ طفل یتیم بی پدر و مادر. ◄ مرد بی اولاد. (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس ).
کلال . [ ک َ ] (اِ) میان سر بود. (لغت فرس اسدی چ دبیرسیاقی ص ١١٥). تارک سر است که مابین فرق سر و پیشانی باشد. (برهان ). تارک سر را گویند که بالاتر از پیشانی است . (انجمن آرا) (آنندراج ). تارک سر. کلاک . (ناظم الاطباء). چکاد. هباک . میان سر. تار. فرق سر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و بعضی بجای لام کاف خوانده اند (کلاک ). (آنندراج ) : یا زندم یا کندم ریش پاک یا دهدم کارد یکی بر کلال . حکاک (از لغت فرس اسدی چ دبیرسیاقی ص ١١٥). نهد برای شرف خاکپای او را چرخ بجای اکلیل امروز برفراز کلال . شمس فخری (از انجمن آرا). ◄ به هندی شراب فروش را گویند. (برهان ).
کلال . [ ک ُ ] (اِخ ) ظاهراً نام بتی بوده است عرب را، چه در نامهای عرب «عبد کلال » است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).