کلاف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کلاف . [ ک َ ] (اِ) کلاو. کلافه ٔ بزرگ . (ناظم الاطباء). کلافه، کلابه . ریسمان پیچیده ٔ گرد دوک . نخ و ریسمان و جز آن که گرد کرده باشند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : یا رب این شهرچه شهری است که صد یوسف دل به کلافی بفروشند و خریداری نیست . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کلاف سردرگم ؛ موضوع پیچیده . معمی . (فرهنگ فارسی معین ) : اطمینان داشت که از کلاف سردرگم زندگی بالاخره سررشته را به دست آورده است . (شوهر آهوخانم، از فرهنگ فارسی معین ). - کلاف سردرگم بودن و شدن ؛ بسیار گیج بودن، متحیر و مبهوت ماندن . (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به کلافگی شود. - گوز کلاف کردن ؛ گرسنگی خوردن . بدبختی کشیدن .سرگردان و واله و حیران و سر در گم شدن . (فرهنگ عامیانه ٔ جمال زاده ). ◄ علاوه بر معنی جاری بمعنی میله ای از چوب یا آهن و نظایر آن است که برای نگه داشتن و ثابت کردن دو چوب یا آهن یا در و مانند آن بدانها نصب و تعبیه شود و این کار را کلاف کردن نامند. (فرهنگ عامیانه جمالزاده ). در اصطلاح بنایان، تیرهایی که در اطراف سقف گذارند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کلاف . [ ک َل ْ لا ] (ص، اِ) در بندرلنگه، این نام را به کشتی سازان و نجارانی که قطعات کشتی سازند می دهند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کلاف . [ ک ُ ] (اِخ ) رودباری است به مدینه . (منتهی الارب ). وادیی از اعمال مدینه . (از انساب سمعانی ).