کلافه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کلافه . [ ک َ ف َ / ف ِ ] (اِ) بمعنی کلابه و آن ریسمانی است خام که از دوک بر چرخه پیچند. (از برهان ) (فرهنگ فارسی معین ) (ناظم الاطباء). کلابه . کلاوه . کلاف . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). رشته های درهم تابیده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مبدل کلاوه و آن ریسمان بر چوب پیچیده ٔ جمع آورده است از این رو کلافه کردن بمعنی گرد کردن مستعمل می شود. (آنندراج ). ◄ (ص ) سرگشته و سراسیمه . (ناظم الاطباء). - سرکلافه را از دست دادن ؛ سررشته را گم کردن . متحیر ماندن در امری . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). - سر کلافه ٔ خود را گم کردن ؛ پریشان و متحیر گردیدن . (یادداشت ایضاً). - کلافه ٔ سردرگم ؛ آدم سرگشته و حیران و بلاتکلیف را بدان مانند کنند. (فرهنگ عامیانه ٔ جمالزاده ). - کلافه شدن . رجوع به همین کلمه شود. ◄ (اِ) چرخه . (ناظم الاطباء). چرخی که جولاهگان در آن ریسمان انداخته بر ماکو پیچند و علاقه بندان ابریشم را در آن پیچند. (آنندراج ). ◄ گلوله ٔ نخ . (فرهنگ فارسی معین ). - کلافه ٔ ابریشم ؛ گلوله ٔ ابریشم . (ازیادداشت بخط مرحوم دهخدا). - کلافه ٔ نخ ؛ گلوله ٔ نخ .(یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ فنی است از کشتی که هر دوپای خود به گردن حریف بند کرده او را مثل کلافه بپیچند. (غیاث ). یکی از فنون کشتی قدیم و آن پیچیدن حریف است مثل کلافه . (فرهنگ فارسی معین ) (آنندراج ) : همچودستار کثیفی که بپیچد ملا به کلافه است فنت ای صنم حورلقا. میرنجات (از آنندراج ).