کلافه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کلافه کردن . [ ک َ ف َ / ف ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) گرد آوردن . (آنندراج ) : شور خیال صرصر قهرت کلافه کرد دستار را به فرق جهان پهلوان برق . اشرف (از آنندراج ). تا می توان به رشته ٔ طول امل مپیچ نکبت کلافه کردن مرد است عیب و عار. اشرف (از آنندراج ). ◄ مانند کلافه سردرگم کردن . گیج کردن : از بس حرف زد مرا کلافه کرد. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ سخت ناراحت کردن : گرما کلافه اش کرده بود. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ مغلوب کردن (در کشتی ). (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به کلافه شود.