کلابه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کلابه . [ ک َ ب َ / ب ِ ] (اِ) کلافه، و آن ریسمانی باشد خام که از دوک به چرخه پیچند. (برهان ) (ناظم الاطباء). کلاوه . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : آن را که با مکوی و کلابه بود شمار بربط کجاشناسد و چنگ و چغانه را. شاکر بخاری . پیچ پیچ است و بددرون و دغل راست گوئی کلابه ٔ لاس است . اثیر اخسیتکی . ◄ غلوله ٔ ریسمان . (برهان ). گلوله ریسمان . (ناظم الاطباء) : رابعه گفت کلابه ٔ ریسمان رشته بودم تا بفروشم و از آن قوتی سازم . بفروختم و دو درست بستدم . (تذکره ٔ الاولیاء). ◄ چرخه و آن چرخی باشد کوچک که ریسمان را از دوک در آن پیچند. (برهان ) (ناظم الاطباء). چرخه ای بود که جولاهان ریسمان بر او زنند. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٤٥٧). چرخی بود که ریسمان بر او تابند. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ).چرخک بود که جولاهان ریسمان برآن زنند تا از آن به کار برند. (صحاح الفرس ) : اگر بیند بخواب اندر قرابه زنی را بشکند میخ کلابه . طیان . ریسمان بر کلابه میزد و سرریسمان گم شده بود و باز نمی یافت . (اسرارالتوحید ص ١٧٢). زانکه این اسماء و الفاظ حمید از کلابه آدمی آمد پدید. مولوی . پس کلابه تن کجا ساکن شود چون سررشته ضمیرت میکشد. مولوی . ◄ ریسمانی که بر چهار دست و پای استر بندند وآن را راهوار کنند. (ناظم الاطباء).