کف زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کف زدن .[ ک َ زَ دَ ] (مص مرکب ) دستک زدن . (آنندراج ). کف دودست را بهم کوبیدن . (فرهنگ فارسی معین ). دست زدن . چپه زدن . تصدیه . تصفیق . (یادداشت مؤلف ) : مطربانشان از درون دف میزنند بحرها در شورشان کف میزنند . مولوی . تو نبینی برگها را کف زدن گوش دل باید به از گوش بدن . مولوی . چون شرر هر که دلش گرم خیال تو شود رقص از کف زدن سنگ تواند کردن . طاهر وحید (از آنندراج ). ◄ سیلی زدن : وگر برزند کف به رخسار تو شود تیره از زخم دیدار تو میاور تو خشم و مکن روی زرد بخوابان تو چشم و مگو هیچ سرد. فردوسی . ◄ گرفتن کف چیزی با کفگیر و غیره . (یادداشت مؤلف ). - کف چیزی را زدن ؛ گرفتن کف روی مایع جوشان . (از فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ). - کف کسی رازدن ؛ وقتی که کسی خیلی عصبانی شود هارت و پورت کند، بدو گویند کفش را بزن سر نره ! نظیر: جوش مزن شیرت خشک می شود. (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ).