کش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کش . [ ک ُ ] (ص ) نر و نرینه . (ناظم الاطباء).
کش . [ ک ِ ] (موصول + ضمیر) (مرکب از: که + ش = اش ) مرکب از کاف خطاب و شین ضمیر به معنی که او را چنانکه گویند کش گفت، یعنی که او را گفت و او را که گفت . (برهان ). مرکب از که (موصول ) به اضافه ٔ ش (ضمیر) به معنی که او را. (از فرهنگ فارسی معین ). مخفف که اش . (آنندراج ) : آن گلی کش ساق از مینای سبز بر سرش بر سیم و زر آمیخته . طاهربن فضل . بسته عدو را دست پس چون ملحدملعون خس کش کرد مهدی در قفس و آویختش درمهدیه . منوچهری . چنین بود پدری کش چنین بود فرزند چنین بود عرضی کش چنان بود جوهر. عنصری . میر همه دلبران کشمیر تویی خرم دل آن سپاه کش میر تویی . (؟ از آنندراج ).
کش . [ ک َ ] (اِ) کشه و آن خطی باشد که بجهت باطل شدن بر نوشته کشند. خطی که برای بطلان بر نوشته کشند و آن را کشه نیزگویند. (آنندراج ). کشه و خطی که جهت باطل نمودن بر نوشته کشند. (ناظم الاطباء). خط نه . کشه : دفتر لوح و قلم را کاتبی کش عفوی کش بجرم کاتبی . کاتبی تبریزی (از آنندراج ). رجوع به کشه شود.