کشنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کشنده . [ ک َ /ک ِ ش َ دَ / دِ ] (نف ) جار. حمال . حمل کننده . باربرنده . منتقل کننده چیزی را از جایی به جایی : کشنده درفش فریدون بجنگ کشنده سرافراز جنگی پلنگ . فردوسی . بفرمود تا بار آن اشتران به پشت اندر آرند پیش سران کسی برگرفت از کشنده شمار بیک روز مزدور بد ده هزار. فردوسی . ◄ سرکش .که عنان از دست سوار بکشد : مرا در زیر ران اندر کمیتی کشنده نی و سرکش نی و توسن . منوچهری . ◄ دستگیرنده . برکشنده : تو پیروز کردی مر آن بنده را کشنده تویی مرد افکنده را. فردوسی . ◄ جالب . جاذب . جذاب . جلب کننده . (یادداشت مؤلف ). ◄ همراه برنده : ببردند شیران جنگی کشان کشنده شداز بیم چون بیهشان . فردوسی . ◄ مکنده . آنچه با مکیدن مایعی را از جایی خارج کنند. (یادداشت مؤلف ) : این سخن شیر است در پستان جان بی کشنده خوش نمی گردد روان . مولوی . ◄ کلتبان . قلطبان . قرطبان . قواد. جاکش .(دهار).
کشنده . [ ک ُ ش َ دَ / دِ ] (نف ) دژخیم . میرغضب . (یادداشت مؤلف ) : برآشفت از آن پس به دژخیم گفت که این هر دو را خاک باید نهفت کشنده ببرد آن دو تن را دوان پس پرده ٔ شاه نوشیروان . فردوسی . ◄ قتال . مهلک . ممیت . مقابل محیی . مقابل زندگی بخش . متلف . (یادداشت مؤلف ) : اندر وی [ طبرقه ]کژدم است کشنده . (حدود العالم ). اندر نصیبین کژدم است کشنده . (حدود العالم ). به یک دست شکر پاشنده و به دیگر دست زهر کشنده . (تاریخ بیهقی ). تفاوت است بسی در سخن کز او بمثل یکی مبارک نوش و یکی کشنده سم است . ناصرخسرو. نشاید [ بزرقطونا = اسفرزه ] را که کوفته استعمال کنند که کشنده بود. (اختیارات بدیعی ). اول علاج ما به نگاهی کشنده کن آنگاه غیر را هدف نوشخنده کن . صائب (از آنندراج ). طبیعت را غم رنجش کشنده ست دماغ صلح بی پروا بلند است . زلالی (از آنندراج ). ◄ قاتل . (یادداشت مؤلف ). آنکه می کشد. آنکه کشتن از او سر میزند : اگر ویژه ابری بود درّبار کشنده ٔ پدر چون بود دوستدار. فردوسی . کشنده ٔ پدر هر زمان پیش من همی بگذرد او بودخویش من . فردوسی . بلکه بخرند کشته را ز کشنده گه بدرشتی و گه بخواهش و خنده . منوچهری . بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ که چنان کشنده ای را نکند کس انتقامی . حافظ. ◄ میراننده ٔ آتش . میراننده ٔ چراغ . مطفی ٔ. مطفئة. (یادداشت مؤلف ).