کشاورزی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کشاورزی . [ ک َ / ک ِ وَ ] (حامص مرکب ) کشتکاری . زراعت . فلاحت . (ناظم الاطباء). برزگری . کشت . برزیگری . اَبکار. تَأریس . اکاری . زرع . مؤاکرة. حرث . احتراث . دهقنت . (یادداشت مؤلف ) : کشاورز شغل سپه ساز کرد سپاهی کشاورزی آغاز کرد. نظامی . - کشاورزی کردن ؛ زراعت کردن . کشتکاری کردن . فلاحت کردن . دهقنت کردن . برزیگری کردن : مخابرة؛ کشاورزی کردن بر ثلثی یابر ربعی . (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ). - کشاورزی نمودن ؛ کشاورزی کردن . زراعت کردن . فلاحت کردن . برزگری کردن . برزیگری کردن . تدهقن . (منتهی الارب ).