کسع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کسع. [ ک َ س َ ] (ع اِ) سپیدی گردا گرد ثُنّه ٔ اسب یعنی مویهای آونگان بر بالای پیوندگاه سم دست یا پای . (ناظم الاطباء). سپیدی اطراف ثنه در دست و پای اسب . (از اقرب الموارد). سپیدی گرداگرد ثنه ٔ اسب و آن مویهای آونگان است بر پیوند سردست و پای اسب و خر و مانند آن بالای سم . (منتهی الارب ). ◄ سپیدی زیر دم کبوتر. (ناظم الاطباء).
کسع. [ ک َ ] (ع مص ) به دست و یا به پیش پای زدن بر دبر کسی . ◄ راندن کسی را. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). ◄ به درون پایها بردن ماده شتر دنب خود را. (از ناظم الاطباء). در آوردن ناقه دنب را میان هردو پای خود. (آنندراج ). ◄ کسعت الناقة بغبرها؛ باقی گذاشتم از شیر آن ماده شتر در پستانش و خواستم که شیر آن زیاد گردد و یا آب سرد زدم بر پس آن ماده شتر تا شیر را بازگرداند در پشت خود و این کار را جهت بسیار شدن شیر آن در سال آینده کنند. (ناظم الاطباء). آب سرد زدن پستان ناقه را تا شیر بازگرداند و به این فعل کثرت و بسیاری شیر آن اراده کنند در سال آینده . (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ کسعه بما سأه ؛ در پس سخن به سختی رنجانید او را. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کسع. [ ک ُ س َ ] (ع اِ) ج ِ کُسعَة. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). رجوع به کسعة شود.