کریه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ هْ) [ ع. ] (ص.) ناپسند، زشت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ هْ) [ ع. ] (ص.) ناپسند، زشت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کریه . [ ک َ ] (ع اِ) شیر بیشه . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).
کریه . [ ک َ ] (ع ص ) ذوالکراهة. (اقرب الموارد). قبیح و ناپسند داشته . (ناظم الاطباء). ناپسند و ناخوش داشته . (منتهی الارب ). رویی که دشوار بود دیدن آن از زشتی . (از مهذب الاسماء). زشت . ناپسند. ناخوش داشته . ناگوار. ناپاک . نفرت انگیز. چرکین . (ناظم الاطباء).مکروه . شنیع. ناپسند. (یادداشت مؤلف ) : به یکی زخم تپانچه که بدان روی کریه بزدم جنگ چه سازی چه کنی بانگ و ژغار. بوالمثل . از سهم روی و بانگ نفیر کریه او هر زنده گوش و چشم همی داشت کور و کر. مسعودسعد. آن به آید که شوم زشت و کریه تا بوم ایمن در این کهسار و تیه . مولوی (مثنوی ). - کریه الرائحه ؛ بدبوی . (یادداشت مؤلف ). - کریه الصوت ؛ ناخوش آواز. (ناظم الاطباء). بدصدا.بدآوا. بدآواز : خطیبی کریه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی . (گلستان ). - کریه الطعم ؛ بدمزه . (یادداشت مؤلف ). - کریه المنظر ؛ زشت روی . کریه منظر. رجوع به کریه منظر شود. ◄ ناخواسته . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ).
واژگان فارسی سره واژهدان
زشت، بدریخت