کریمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کریمی . [ ک َ ] (حامص ) کریم بودن . حالت و عمل کریم : دگر گفت کز ما چه نیکوتر است که بر دانش بخردان افسر است چنین داد پاسخ که آهستگی کریمی و رادی و شایستگی . فردوسی . بچشمش همان خاک و هم سیم و زر کریمی بدو یافته زیب و فر. فردوسی . اندرین گیتی بفضل و رادی او را یار نیست جز کریمی و عطا بخشیدن او را کار نیست . فرخی . می گیر و عطابخش و نکو گوی و نکو خواه این است کریمی و طریق ادب این است . منوچهری . آنکه زی اهل خرد دوستی عترت او با کریمی نسبش تا بقیامت اثرست . ناصرخسرو.