کری کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کری کردن . [ ک ِک َ دَ ] (مص مرکب ) ارزیدن . بچیزی بودن . سود داشتن . ارزش داشتن . (یادداشت مؤلف ). کرا کردن : گو بیاییدو ببینید این شریف ایام را تا شما را شاعری کردن کند هرگز کری . منوچهری . یکی برای تماشا به خشک رود برآی کری کند که برآیی به خشک رود کری . ابوالفرج رونی . چند گویی ز چرخ و مکر و فنش به خدا گر کری کند سخنش . سنائی . زار مانده ست مرده ری دنیا نکند جست را کری دنیا. سنائی . غمت به گرد دل من همی چه می گردد کری هم کندش گرد این محقر گشت . کمال الدین اسماعیل . مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد بیا ببین که کری می کند تماشایی . حافظ. رجوع به کرایه، کراء و کرا کردن شود.