کرک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (اِ.) خرچنگ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کُ) (ص.) ماکیانی که از بیضه کردن باز آمده و مست شده باشد.
(کُ) (اِ.) پشم نرم.
(کَ رَ) (اِ.) بدبدک، بلدرچین، سلوی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کرک . [ ک ُ رَ ] (ص ) سر بی موی را گویند که از کچلی شده باشد. کچل . (برهان ) (آنندراج ). کل . (فرهنگ جهانگیری ).
کرک . [ ک ِ رَ ] (اِخ ) دهی از دهستان قره کهریزبخش سربند شهرستان اراک . کوهستانی و سردسیر است و ٥٥٤ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٢).
کرک . [ ] (اِخ ) بنابه نقل تاریخ بیهقی قلعه ای بوده است در جبال هرات : و نامه ها که از کوتوال کرک آمدی همه عبدوس عرضه کردی . (تاریخ بیهقی ). و حاجب بزرگ علی را مؤذن معتمد عبدوس به قلعه ٔ کرک برد که در جبال هرات است و به کوتوال آنجا سپرد. (تاریخ بیهقی ).
واژگان قرآن
کرک: موهاى نرمى که بر بدن چهارپایان مى روید آن را «کرک» مى نامیم که عرب آن را «وَبَر» (بر وزن ظفر) جمع آن أوبار مى گوید.(5)