کرنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کُ رَ) (اِ.) نک کرند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کُ رَ) (اِ.) نک کرند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کرنگ . [ ک ُ رُ ] (اِ) کرند. لیف جولاهگان . (ناظم الاطباء). کرنده . کرنگه . ◄ عروس را گویند. (فرهنگ جهانگیری ).
کرنگ . [ ک َ رَ] (ص ) موش کار. درنگ کار. گنگ کار. (یادداشت مؤلف ).
کرنگ . [ ک ُ رَ ] (اِ) رنگی است اسب و استر را. (جهانگیری ). اسب آل را گویند. (برهان ) (ناظم الاطباء). اسب سرخ رنگ . (غیاث ) (آنندراج ). کرند. کرنده . کرن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). زیوری از زیورهای اسب . اسب اشقر. (یادداشت مؤلف ) : تبارک اﷲ از آن آسمان شتاب کرنگ که نعل آینه رنگش ندیده زنگ درنگ . عرفی . فارس هنر کند نه فرس در دم نبرد مرکب اگر سیاه کنندش اگر کرنگ . کاتبی (از جهانگیری ). ◄ میدان . (جهانگیری ). میدان و جای صف کشیدن سپاه . (برهان ) (ناظم الاطباء). گرنگ . کرن . کرند. کرنده . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : هم مهچه ٔ لوای ترا آسمان غلاف هم لشکر علو ترا لامکان کرنگ . کاتبی (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). شاهیت تا ضامن رزق و حیات ما نگشت خیل هستی را عدم نگذاشت بیرون از کرنگ . کاتبی . ◄ جرگه . حلقه . (از فرهنگ جهانگیری ). جرگه و حلقه زدن مردم و سپاه را گویند. (برهان ). جرگه و حلقه ٔ مردمان . (ناظم الاطباء). کرند. کرنده . کرن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : چون لشکر نجوم پی کسب نور فیض ارواح اولیا زده گرد درت کرنگ . (فرهنگ جهانگیری ). ◄ کرند. دیگ رنگرزان . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). دیگی را گویند که رنگرزان بقم و دیگر رنگها در میان آن بجوشانند. (فرهنگ جهانگیری ) : دهنش همچو خم نیل پزی چشمهاچون کرنگ رنگرزی . قریعالفرس (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ (اِخ ) نام رودخانه ای است . (برهان ). رودخانه ٔ کرند که از زردکوه صفاهان آید. (ناظم الاطباء). سرچشمه ٔ این رود نزدیک زاینده رود است . (از جغرافیای سیاسی کیهان ص ٨٩) : در آن زمان که ز موج محیط تیغ دوخیل صدای سیل دهد خون ز شاهجوی کرنگ . کاتبی (از فرهنگ جهانگیری ). ظاهراً مخفف کوهرنگ است .