کرم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ رَ) [ ع. ] (اِمص.) جوانمردی، سخاوت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ رَ) [ ع. ] (اِمص.) جوانمردی، سخاوت.
(کَ) [ ع. ] (اِ.) تاک، رز. ج. کروم.
(کِ رِ) ۱- (اِ.) رنگ سفید مایل به زردی، نخودی رنگ. ۲- [ فر. ] (اِ.) مادهای خمیری شکل جهت مراقبت از پوست. ۳- نوعی خمیر نرم جهت تهیه انواع شیرینی و غذا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کرم . [ ک ُ رُ ] (اِ) در اصطلاح بنایان، گچ که بار اول بر دیوار زنند تا شمشه کنند. گچ اول که به دیوار زنند شمشه ٔ کاهگل را. (یادداشت مؤلف ).
کرم . [ ک ِ رِ ] (فرانسوی، اِ) از موادی است که در آرایش و زیبائی به کار می رود و عبارت است از مخلوط یک یا چندماده ٔ معطر همراه با گردهای زیبایی که در چربی خوک یا وازلین و یا چربی پشم کاملاً ممزوج شده و بصورت نوعی پماد درآمده است که منحصراً به مصرف آرایش و زیبایی می رسد و بیشتر برای نرم کردن و خوشبو کردن و خوشرنگ کردن دست و صورت به کار می رود. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ رنگ سفید مایل به زردی به مناسبت رنگ کرم (خامه ). نخودی . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ چربی حاصل از شیر که سه تا چهار درصد شیر را تشکیل می دهد و از آن کره سازند. خامه . ◄ بطور معمول خوردنی که از شیر و تخم مرغ و کره سازند و غالباً پس از غذا بعنوان دسر مصرف کنند. (لاروس ). ◄ قسمی دسر فرنگی که انواع دارد: کرم بادامی، کرم پات سیر و کرم قالبی . (از فرهنگ فارسی معین ).
کرم . [ ک َ ] (اِ) سبزه و بوته و درخت که بر لب آب روید. (ناظم الاطباء). سبزه را گویند که بر لبهای جوی آب رسته باشد. (برهان ). سبزه را گویند که بر لب جویبار بروید. (جهانگیری ). ◄ هر چیز را نیز گویند از درخت و بوته و امثال آن که از کنار جوی آب روید. (برهان ).
مترادف و متضاد واژهدان
بخشش، بخشندگی، بذل، جود، سخا، سخاوت بزرگواری، جوانمردی
فرهنگ طیفی واژهدان
ضماد، پماد، مرهم، خمیر
کرم [خزنده]، هزارپا، ابریشم، کرم کدو، آسکاریس، کرمک، قلابدار، خاکی، کرم شبتاب، آتشک، زالو
واژگان فارسی سره واژهدان
نرماک، سرشیر، رادی، دهش، خامه، جوانمردی، بخشش
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه